هنرپیشه‌ای که می‌خندید و مردم را می‌خنداند تا غم عمیق خود را پنهان کند
آبان ۱۲, ۱۴۰۰
حافظ و درد عشق
آبان ۱۲, ۱۴۰۰
۲

تباهی در تبانی: زیر پوست ضمیر آگاه تمدن

نویسنده: دکتر محمود دهقانی

زمان مطالعه: 8 دقیقه

مترجم:

تعداد کلمات : 2,268 کلمه

به نام خداوند جان و خرد

یادداشت چهارم از صد و هفتاد و شش

های‌پِشیا؛ تباهی در تبانی: زیر پوست ضمیر آگاه تمدن

سای‌­نیوسیس: بانو، سال‌ها پیش، شما به ما آموختید که اگر دو مقدار، با مقدار سومی مساوی باشد، آنها همه باهم مساوی هستند  [۱]اشاره به اصول متعارف هندسه­ی اقلیدوسی دارد.، به خاطر می‌آورید؟ های‌­پِشیا: بله سای­نیوسیس: (خوب) هر سه نفر ما، افراد خوبی هستیم. (درنتیجه) شما به همان اندازه مسیحی هستید که ما هستیم.های‌­پِشیا: سای­نیوسیس، تو درمورد چیزی که ایمان داری سؤال نمی­کنی، تو نمی­توانی سؤال کنی، اما من باید سؤال کنم.[۲]بخشی از دیالوگ فیلم آگورا، هنگامی که اریتسیس (فرماندار) و سای­نیوسیس (کشیش) در تلاش هستند تا استاد سابق خود را … Continue reading

درک پیچیدگی‌های معمای نهفته در دل رویدادهای خون­بار و ویران­گری که انسان پیوسته علیه هم‌نوعان خود در طول تاریخ روا داشته بسیار شوکه‌آور‌ است. اغلب این رویدادهای اسفناک در هیبت‌هایی متفاوت و با پویایی‌هایی [۳]پویایی ترجمه‌ی واژه داینامیک است و در روان‌کاوی به معنی تأثیر متقابل دو یا چند نیروی متضاد بر هم اطلاق … Continue reading (نیروهایی) عمدتاً یکسان بارهاوبارها در سطوح خردوکلان تکرار شده‌اند. آگاهی نسبت به تبانی‌های ویران‌گر میان نیروهای مرموز در ضمیر ناآگاه تمدن، می‌تواند پرده از راز نیروهای پنهان آنها در اجبار به تکرار چنین تاریخی بردارد. از یک‌سو، برای فهم دقیق و عمیق چنین رویدادهایی، توسل به یک نظریه‌ی تحلیلی دقیق حیاتی است و ازسویی دیگر، تنها با برگزیدن رویدادهای تاریخی مهم و واکاوی عمیق آنها در پرتوی یک نظریه‌ی تحلیلی، امکان نفوذ به ضمیرناآگاه تمدن و پویایی‌های (نیروهای) آن میسر می‌شود.

بدون هیچ تردیدی، برای فریضه‌ی بسیار دشوار انسان‌بودن، چاره‌ای جز نگریستن به میراث مشترک­ (غرایز) خود با دیگر گونه‌ها و درک اهمیت مهار چنین میراثی باقی نمی‌ماند. تنها با درک و پذیرش قدرت غرایزی که می‌توانند در تیغ تیز ایدئولوژی‌ها، خون‌بارتر از خود غرایز تَجلی یابند قادر خواهیم بود به طور سازنده‌ای آنها را رام نماییم و در خدمت فریضه‌ی دشوار انسانیت به کار گیریم. [۴]شاملو به‌خوبی فرایند دگرگونی غرایز را این‌چنین بیان می‌کند؛ “لبانت به ظرافت شعر، شهوانی­ترین بوسه­ها را … Continue reading

برای مثال، روان‌کاوی به ما می‌آموزد که چگونه در فرایند رشد و تحول، می‌توانیم با مَهار بهینه‌ی غرایزی چون خشم و میل جنسی، فضیلت‌هایی مانند شجاعت، بلندهمتی، صمیمت و عشق را پرورش دهیم، فضائلی که در راستای فریضه‌ی دشوار انسان‌شدن و انسان باقی ماندن، حیاتی هستند. این در حالی است که لگام‌گسیختگی­ چنین غرایزی به نوعی پرخاشگری و شهوت‌رانی ویران‌گر می‌انجامند و در تقابل با تمدن و انسانیت قرار می‌گیرند. ازسوی دیگر نادیده‌گرفتن ظرفیت‌های نهفته در عواطفی مانند خشم و میل جنسی و سرکوب پایدار آنها، می‌تواند به فقدان فضیلت منشأ اثر بودن (عاملیت) و صمیمت بینجامد که برای سرزندگی و نوع‌دوستی انسان ضروری هستند. درنتیجه اگر آدمی در بافت روابط انسانی سالم، به قانون مهار غرایز گردن نهد و زبان را جایگزین واکنشی ویران‌گر نماید، به دگرگونی‌های سازنده‌ای در غرایز نائل می‌گردد که او را قادر می‌سازد تا آنها را در راستای رسالت دشوار انسانیت به خدمت گیرد.[۵] آسمان بار امانت نتوانست کشید/ قرعه‌ی فال به نام من دیوانه زدند. اما به میزانی که آدمی در این راه ناکام بماند، اسیر ویران‌گری غرایز باقی خواهد ماند.

خطر فاجعه‌ی برخاسته از غرایز بدوی آدمی، زمانی بسیار ویران‌گرتر، خون‌بارتر و بی‌رحمانه‌تر خواهد شد که به تیغ تیز ایدئولوژی مسلح گردد. اکنون در تَبانی میان نیروی غرایز و تیغ تیز یک ایدئولوژی، هرگونه تَباهی شومی، حتی به مسلخ کشاندن انسان فرهیخته‌ای چون “های‌پِشیا” نیز می‌تواند مقدس جلوه کند. های‌پشیا متولد نیمه‌ی دوم قرن چهارم میلادی است. او فیلسوف، منجم و ریاضی‌دان است و از او به‌عنوان نخستین زن ریاضی‌دان برجسته‌ی تاریخ یاد می‌شود. های‌پشیا استاد فلسفه، نجوم و ریاضی در شهر اسکندریه بود. او در طول زندگی‌اش به‌عنوان یک معلم و پژوهشگر بزرگ شناخته می‌شد و تمام عمر خود را صرف فراگیری و آموزش فلسفه، ریاضی و نجوم کرد.

هرچند از مدت­ها پیش، نیروهای نهفته در تراژدی مرگ انسان‌های فرهیخته، به دست­ غرایز خصمانه در آستین جهل مقدس، ذهن من را درگیر خود کرده بود، اما درنهایت اشتیاق معوق من برای تشریح روان‌کاوانه‌ی چنین رویدادهای دهشتناکی با برگزیدن داستان زندگی های‌پشیا و فیلم “آگورا”، محقق ­گردید. آگورا شاهکاری است که هنرمندانه، فرو ‌رفتن در ضمیر ناآگاه تمدن را به تجربه‌ای گریزناپذیر مبدل می‌کند و آدمی را در عمق هزار و ششصدساله‌ی تاریخ هستی خود غوطه‌ور می‌سازد. سفر بسیار تلخی که ما را بی‌رحمانه، نه‌تنها آن­سان که سزاوار آن هستیم، بلکه آن‌گونه که به‌شدت نیازمند آنیم به میعادگاهی فرا می‌خواند تا بنگریم که غرایز بدوی انسان در لباس ایدئولوژی چه فجایع غم‌انگیز و دهشتناکی می‌آفریند.

نظریه‌ی روان‌کاوی آشکارا به ما نشان می‌دهد که چگونه نیروی لگام‌گسیخته‌ی غرایز بَدوی در هیبت‌هایی متفاوت با نیروهای عمدتاً بدخیم و کمابیش مشابه، نسل‌به‌نسل و قرن‌ها تاریخ را درمی‌نوردد و امروز در پیش پای ما ظاهر می‌شود. همین‌جا باید تأکید کنم که در تجربه‌ی من کمتر رویداد تاریخی­ دیگری، به خوبی داستان زندگی های‌پشیا، به طور نمادین روح تراژدی هستی انسان دیروز، امروز و فردا را احضار می‌کند.

من نه دقیقاً به انگیزه‌ی کارگردان، “آلخاندرو آمنابار” در معماری هنرمندانه‌ی این اثر بی‌همتا آگاهم و نه انگیزه‌ی او تأثیری در چشم­انداز تحلیلی‌ام از آگورا خواهد داشت. هرچند اینجا هدف بررسی نیت کارگردان نیست، اما احتمالاً زاویه‌ی دین‌ستیزانه‌ی دوربین آمنابار از چشم انسان‌های فرهیخته­ در سرتاسر آگورا پنهان نمی‌ماند. اگرچه به نظر می‌رسد که دوربین آمنابار سوگیرانه تصویری کاملاً علم‌ستیز از ماهیت ذاتی دین به نمایش می‌گذارد و بت‌پرستی را بستری سازگارتر از دین برای علم معرفی می‌کند، باوجوداین آگورا همچنان در رسالت نهایی خود موفق بوده است.

می­دانم که این تحلیل از آگورا، احتمالاً به همان اندازه که به مذاق افراد متعصب مذهبی ناخوشایند خواهد بود، در کام افراد دین­ستیز نیز تلخ تجربه خواهد شد. اما در این یادداشت، تنها تعهد به تحلیل این رویداد واقعی از یک چشم­انداز عمیق و دقیق در بستر یک نظریه­ی علمی اهمیت دارد. این یادداشت هرچند با اشاره به فیلم آگورا آغاز می‌شود ولی به طور کلی مبتنی بر شواهد یک رویداد تاریخی است. امیدوارم که در کاربست نظریه­ی روان‌کاوی برای بازبینی و تفسیر علمی این رویداد تاریخی دهشتناک از سوگیری­های اجتماعی، سیاسی و ایدئولوژیک گریزناپذیر به انداره­ی کافی در امان مانده باشم. من صرفاً می­خواهم در پرتوی یک نظریه‌ی­ علمی در منشور آگورا تصویری دقیق از هستی آدمی ترسیم کنم که رویارویی واقعی با آن تنها مستلزم شجاعتی برای کنار‌زدن پرده­ی زمخت باور و تعصب است.

قویاً بر این باورم که آگورا آینه­ای تمام­نما برای نگریستن در پیکر هر جامعه یا هر فردی در هر عصری فراهم می‌کند. های­پشیا نه‌تنها فانوس روشنایی و دانایی بندر اسکندریه‌ی مصر در جنوب امپراتوری پهناور روم شرقی بود، بلکه به همان اندازه، فانوس روشنایی و دانایی دریای تاریک و متلاطم انسانیت امروز ما نیز هست؛ فانوسی که ممکن است فراموش شود ولی هرگز خاموش نخواهد شد.

بررسی­های تاریخی قرن چهارم و پنجم میلادی نشان می‌دهند تا زمانی‌که “تئوفیلوس” اسقف اعظم اسکندریه در قید حیات است، کشیش­ها، نخبگان مدنی و فیلسوفانی چون “سای­نیوسیس” به طور نسبی قادر هستند کنار هم کار کنند. البته شواهد تاریخی نشان می‌دهد در ۳۹۱ میلادی، امپراتور “تئودوسیوس” که سخت تحت فشار “تئوفیلوس” بوده است، به روش خصمانه­ای تمام ادیان کفرآمیز را در سراسر روم ممنوع اعلام می‌کند. در پانزدهم اکتبر ۴۱۲ میلادی پاپ تئوفیلوس، به دلیل بیماری فوت می‌کند. اما این امر زمانی رخ می‌دهد که تئوفیلوس هنوز نتوانسته است موقعیت برادرزاده‌ی خود، “سیریل” را به‌عنوان جانشین تثبیت کند. با مرگ تئوفیلوس، جدال سر رهبری مسیحیان بین سیریل و رقیبش “تیموتی” بالا می‌گیرد و درنهایت پس از سه روز نبرد خیابانی میان طرف‌داران این دو کشیش، غائله با حمایت نظامیان از سیریل خاتمه می­یابد. سیریل جایگاهش مانند پاپ تئوفیلوس محکم نیست، او فرد تندمزاج و ناشکیبایی است که هر اعتراضی را با سرکوب و خشونت پاسخ می‌دهد. به‌تدریج به دلیل افزایش تنش میان فرماندار “اُریستیس” و سیریل با کشته‌شدن یکی از هواداران سیریل به نام “هیراکس”، قدرت‌نمایی­های خیابانی و نیابتی میان آن دو به‌گونه­ای بالا می‌گیرد که درنهایت قربانی اصلی شعله­های آتش آن کسی جز های­پشیا نیست. پیروان سیریل رابطه­ی اُریستیس با های­پشیا را به‌عنوان پاشنه­ی آشیل فرماندار نشانه می‌گیرند و شایعه می­سازند که های­پشیا، فرماندار ­اریستیس را جادو کرده و مانع آشتی او با سیریل شده است.

سیریل، جانشین اسقف اعظم اسکندریه خوب می‌داند تا زمانی که های­پشیا را به‌عنوان مشاور برجسته­ی اریستیس، که حاکم وقت اسکندریه است، از میان برندارد، در جدال میان تمامیت­خواهی مسلح به دشنه­ی ایمان مسیحیان و قدرت­طلبی فرماندار اریستیس، ناکام خواهد ماند. به نظر می‌رسد که سیریل ریشه­ی اصلی این ناکامی را در رایزنی­های اریستیس با های­پشیا می‌داند. اما های­پشیا دانشمندی فرهیخته است که باور به تأمل، تَفرُّد و دگراندیشی دارد و مخالف جنگ و خون‌ریزی است. درنتیجه سیریل برای از پای درآوردن های­پشیا و کنار‌زدن اریستیس در لباس ایدئولوژی به دسیسه­ای بسیار ضداخلاقی و ضدانسانی متوسل می­گردد.

ازآنجاکه آگورا مبتنی بر یک رویداد واقعی اسفناک تاریخی انکارناپذیر است، تصویر دقیقی از پیامد گریزناپذیر سیطره­ی غرایز، در لباس مبدل ایدئولوژی­ فراهم می‌کند تا نیک بنگریم که چگونه قدرت­طلبی و تمامیت­خواهی اسقف اسکندریه و هم­قطارانش ازطریق تبانی با جهل مقدس عوام، زن دانشمندی به نام های­پشیا، که نماد خردورزی، آزادگی و احترام به دگراندیشی است را با دشنه­ی تیز ایمان مسیحیان فریب­خورده به مسلخ تمام­عیار تباهی انسانیت می­کشاند. در مارس ۴۱۵ میلادی، این افراطیون مسیحی لگام­گسیخته، به سرکردگی فردی به نام “پیتر“، ابتدا های­پشیا را سنگسار می­کنند، چشمانش را از حدقه درمی­آورند، جسد او را در شهر بر روی زمین می­کشند و سپس بدن او را قطعه‌قطعه می­کنند و آنگاه پای­کوبانه و شادی­کنان بقایای بدن او را در مکانی به نام “سیناریون” در آتش می‌سوزانند تا در گم­راهی گمان خویش، پدر، پسر و روح­القدس را خرسند سازند. درحالی‌که ما همه می­دانیم نیت شوم سیریل تنها نائل‌شدن به یک قدرت حکم­رانی بلامنازع برای سیطره بر سراسر اسکندریه است، نه قدم‌برداشتن در راه پیامبری که بر صلیب، آن­گونه که در روایات تاریخی شنیده­ایم، از پروردگار خویش برای آنهایی که او را به صلیب کشیده­اند طلب آمرزش می‌کند.

نیرنگ خونین سیریل هشدار می­هد که لگام جامعه و بشریت چه در دستان غرایز بَدوی آدمی، چه در دستان سیطره­ی مطلق ایدئولوژی باشد، این هر دو قادرند تا در لباس­هایی متفاوت، سر از ویرانه­ی واحدی درآورند. ویرانه­ای که نه‌تنها فرسنگ­ها از فریضه­ی دشوار انسان‌بودن فاصله دارد، بلکه اساساً انعکاس ابتذال ناشی از تبانی غرایز لگام­گسیخته با سیطره­ی تمامیت­خواهی ملبس به ردای مقدس مسیحیت است. تباهی ناشی از چنین تبانی شومی، دقیقاً همان است که آلخاندرو آمنابار از یک‌سو به طور نمادین در تبدیل کتابخانه­ی بزرگ اسکندریه به یک طویله و ازسوی دیگر در به مسلخ کشاندن وحشیانه­ی های­پشیا آن را در آگورا به‌خوبی به تصویر کشیده است.

فارغ از نیت برخاسته از ضمیر آگاه یا ناآگاه آلخاندرو آمنابار، او در تبیین روان‌کاوانه­ی داستان های­پشیا، ماهرانه تبانی ویران­گر میان شخصیت­هایی که نماد غرایز و ایدئولوژی هستند را علیه شخصیتی (های­پشیا) که نماد خردورزی و انسانیت است به نمایش گذاشته است. آگورا به‌خوبی صحنه­ی تبانی پویایی­های (نیروهای) بدخیم غرایز و ایدئولوژی در به تباهی کشاندن بشریت را مجسم کرده است. چون پرداختن به جزئیات پویایی­های (نیروهای) میان شخصیت­های مختلف آگورا فراتر از ظرف این یادداشت است و هدف این نوشته در وهله­ی اول نقد آگورا نیست، تنها به یکی از این شخصیت­ها اشاره می‌شود. برای مثال، در این فیلم، آمنابار نشان می‌دهد چگونه برده­ای به نام “داووس“، از چاله­ی بردگی انسانی به چاه بردگی جهل مقدس می­افتد ولی درنهایت در یک تنگنای دشوار اخلاقی میان تعصب کورکورانه و انسانیت، با انتخاب دومی، خود را به معنای واقعی از بردگی رها می‌کند.

چون هیچ واژه­ای برای توصیف عمق چنین فجایع غیرانسانی‌ای در قاموس آدمی وجود ندارد و انسان هرگز قادر به خلق واژه­ای در حجم چنین تجربه­هایی نخواهد بود، طبیعت او را به سازوکار گریستن، برای رهایی از زهر چنین هیجان­هایی مسلح کرده است. آلخاندرو آمنابار با متوسل‌شدن به این سند تاریخی خاک­خورده و احضار روح زمانه­ی های­پشیا، آینه­ای صیقل‌خورده­ پیش روی ما می‌گذارد تا فارغ از آنچه او در آگورا به نمایش گذاشته، نگاهی به چهره­ی واقعی خود، جامعه‌ای که در آن زندگی می­کنیم و دولت‌مردانی که اداره­ی جهان امروز را به آنها سپرده­ایم، بیندازیم. ما نه‌تنها باید به تئوفیلوس­ها، های­پشیاها، سیریل­ها، اریستیس‌ها، سای­نیسیوس­ها، پیترها و داووس­های زمانه خود بیاندیشیم، بلکه باید به دست­هایی بنگریم که با تبانی­های بدخیم، برای زمانه‌ی ما تباهی به ارمغان می­آورند و های­پشیاهای زمانه­ را بی‌رحمانه به مسلخ سرکوبی، خفقان و مرگ می­کشانند.

بعد از مرگ های­پشیا، فرماندار اریستیس از مَسند قدرت برکنار می‌شود و سیریل درنهایت به‌عنوان اسقف اعظم، قدرتی مطلق و بلامنازع در اسکندریه به دست می‌آورد. قضاوت منصفانه درمورد این­که چه بر یهودیان و بت­پرستان گذشته است را به مطالعه­ی شما در تاریخ متروک ابتدای قرن پنجم میلادی واگذار می‌کنم، ولی اینکه بعدها سیریل در زمان مرگ به‌عنوان قدیسی بزرگ معرفی می­گردد، می‌تواند در هر انسانی شعله­های آتش خشمی را برانگیزد که در امان ماندن دامن مسیحیت از آن را به تجربه­ای بعید مبدل می‌کند.

 در پایان باید تأکید کنم که بر اساس این تحلیل روان‌کاوانه، پیام مهمی که در میدان آگورا در صور تاریخ دمیده می‌شود و همچنان پس از شانزده قرن طنین­انداز باقی­ می­ماند، نه نفی ارزش مسیحیت و نه تقابل ذاتی دین با علم است. بلکه پیام واقعی این رویداد دهشتناک، در درک خطر خون­بار تجلی غرایز بدوی آدمی در لباس مبدل ایدئولوژی و تبانی آن با جهل مقدس عوام نهفته است. فرجام های­پشیا به‌عنوان نمونه­ای از آینه­ی خردورزی در تاریخ، خطر تاریکی­ها و ویرانی­هایی برخاسته از تبانی نیروی غرایز با تیغ تیز ایدئولوژی را منعکس می‌کند. این گونه تبانی­ها ظرفیت فضیلت دگراندیشی، تفرّد و تمایزیافتگی را به تباهی می­کشانند و امکان گریز از گسیختگی­های اجتماعی، دستیابی به یکپارچگی و هم‌زیستی سازنده و سالم را ناممکن می­کنند.

پی نوشت ها

پی نوشت ها
۱ اشاره به اصول متعارف هندسه­ی اقلیدوسی دارد.
۲ بخشی از دیالوگ فیلم آگورا، هنگامی که اریتسیس (فرماندار) و سای­نیوسیس (کشیش) در تلاش هستند تا استاد سابق خود را به مسیحیت ملحق کنند و این­گونه از نیرنگ خون­بار سیریل، که اسقف اسکندریه است، در امان بماند.
۳ پویایی ترجمه‌ی واژه داینامیک است و در روان‌کاوی به معنی تأثیر متقابل دو یا چند نیروی متضاد بر هم اطلاق می‌شود.
۴ شاملو به‌خوبی فرایند دگرگونی غرایز را این‌چنین بیان می‌کند؛ “لبانت به ظرافت شعر، شهوانی­ترین بوسه­ها را به شرمی چنان مبدل می‌کند، که جاندار غارنشین از آن سود می­جوید تا به‌صورت انسان درآید… کوه با نخستین سنگ­ها آغاز می‌شود و انسان با نخستین درد. در من زندانی ستمگری بود که به آواز زنجیرش خو نمی‌کرد. من با نخستین نگاه تو آغاز شدم.”
۵ آسمان بار امانت نتوانست کشید/ قرعه‌ی فال به نام من دیوانه زدند.