ساختنِ دلتنگی با چند دال
مهر ۲۳, ۱۴۰۱
گسست میان رژیم حس و رژیم حقیقت
مهر ۲۳, ۱۴۰۱
روانکاوی در برابر سیاستِ سرکوب: مورد آرژانتین

  روانکاوی در برابر سیاستِ سرکوب: مورد آرژانتین    

نویسنده:نانسی کارو هولندر

زمان مطالعه: 20 دقیقه

مترجم فارسی: خشایار داودی‌فر  

تعداد کلمات : 5,810 کلمه  


روانکاوی در برابر سیاستِ سرکوب: مورد آرژانتین[۱] PSYCHOANALYSIS CONFRONTS THE POLITICS OF REPRESSION: THE CASE OF ARGENTINA, Social Science & Medicine Volume 28, Issue 7, 1989, Pages 751-758

نانسی کارو هولندر [۲]Nancy Caro Hollander هیئت علمی و عضو انستیتو و انجمن مطالعات روانکاوی لس آنجلس است و در لس آنجلس، کالیفرنیا مشغول به … Continue reading

ترجمه: خشایار داودی‌فر

چکیده: نیروهای نظامی حاکم آرژانتین از سال ۱۹۷۶ تا سال ۱۹۸۳، متخصصان مترقی طبقۀ متوسط از جمله جامعۀ بهداشت روان، و همچنین رزمندگی طبقۀ کارگر را تهدیدی علیه ترتیبات اقتصادی و اجتماعی سرمایه‌داری وابستۀ آن کشور می‌دانستند. برای درک این موضوع که چرا جامعۀ روانکاوی هدف «جنگ کثیف» ارتش علیه شهروندان خویش بود، لازم است تاریخ جنبش روانکاوی در چارچوب تحولات سیاسی آرژانتین از دهه ۱۹۴۰ بررسی شود. با تکامل نسخۀ خاصی از همگرایی مابین آراء مارکس و فروید در اوایل دهه ۷۰، گروهی از روانکاوان مستقیماً وارد رویدادهایی شدند که نظم اجتماعی موجود را به چالش می‌کشید. تحلیل‌های انتقادی آنان بر محدودیت‌هایی که توسط جامعۀ طبقاتی و پروژه‌های اجتماعی آن بر آزادی روانشناختی ایجاد می‌کرد، با توجه به وضعیتی که محیط سیاسی آرژانتین برای یک فضای روانکاونۀ رادیکال ایجاد کرده بود بررسی می‌شود. در نهایت تاثیری که زندگی در محیطی آکنده از وحشت بر روان ایجاد می‌کند، مانند آنچه در آرژانتین رخ داده بود بررسی می‌شود و علاوه بر آن کمک‌های روانکاوان سیاسی در تقویت جامعۀ مدنی پس از برکناری ارتش در سال ۱۹۸۳ تحلیل می‌شود. نتیجه‌گیری این است که ترمیم و جبران فردی و جمعی لازم است تا مردم ظرفیت مشارکت در سیاست و نهادهای شکنندۀ دموکراتیک را به دست آورند.

مقدمه

بسیاری از ما با رئوس اساسی وضعیت وحشتی که جامعۀ آرژانتین را از اواسط دهه ۱۹۷۰ تا اوایل دهه ۱۹۸۰ در بر گرفته بود آشنا هستیم. ما می‌دانیم که از زمانی که ارتش کنترل را در دست گرفت، حبس، تبعید اجباری و شکنجه، ناپدید شدن و قتل سرنوشت هزاران آرژانتینی بود. نزدیک به ۱۰ هزار نفر همچنان مفقود هستند و محل نگه‌داری آنان هرگز یافت نشد. از مجموع ۲۶ میلیون نفر جمعیت کشور، بیش از ۲ میلیون نفر پناهنده وجود داشت که نه تنها بر اثر بحران اقتصادی وحشتناک، بلکه به عنوان شهرواندانی که از وطن خویش با وحشت بسیار ناچار به تبعید شده بودند، گریختند.

هنگامی که حکومت نظامیِ وقت اعلام کرد به دنبال ایجاد ملتی با ارزش‌های مسیحی و غربی است، تلاش کرد تا جامعۀ آرژانتین را از هر آنچه «جنایتکاران ایدئولوژیک» می‌نامید پاک کند.

 مارکس و فروید، با این پرچم، ارتش نه تنها اتحادیه‌های کارگری شبه نظامی، بلکه کلیۀ نهادهای طبقه کارگر و البته پس از آن بخش‌های متوسط را مورد هدف قرار داد: این امر به مداخلۀ مستقیم در دانشگاه‌ها انجامید، منجر به تعطیلی کلیه بخش‌های هنر و علوم اجتماعی شد و هزاران کتاب را که به عنوان دشمن «ارزش‌های معنوی و فرهنگی نمادین خدا، کشور و خانه» تلقی می‌شد، سوزاند. تعداد زیادی از اساتید دانشگاه جایگاه خود را از دست دادند، جایگاهی که به دست نظامیان افتاد. افزون بر آن، صدها کارمند دانشگاه و موسسات پژوهشی اخراج شدند. بر اساس اساسنامۀ قانون سرکوب تروریسم، خواندن آثار مارکس، فروید، پیاژه و سایر نظریه پردازان روانشناسی در بسیاری از دانشگاه‌ها جرم شناخته شد. آموزش روانشناسی، روانپزشکی و روانکاوی ممنوع شد. علاوه بر این هزاران روانشناس، روانکاو، روانپزشک و مددکار اجتماعی از سمت های خود در بیمارستان ها و موسسات بهداشتی اخرج شدند. بسیاری از بیمارستان‌های روزانه و حتی موسسات کمک به کودکان دچار اختلال یادگیری به سبب اخراج کل نیروی خود تعطیل شدند.

درک این امر که چرا یک دولت نظامی حامی سرمایه داری که منافع آن به طور غیرعادلانه‌ای میان نخبگان سنتی و حامیان بین المللی آنان تقسیم می‎شد، باید مارکس و مارکسیسم را «دشمن تمدن» بنامد آسان است. اما چگونه بود که فروید و روانکاوی نیز به عنوان دشمن روابط طبقاتی استثمارگرانۀ سیاست سرکوبگرانۀ دولت آرژانتین تلقی می‌شد؟ و چگونه بود که به تبع آن متخصصان بهداشت روان به طور آشکار تبدیل به هدف ترورِ دولتی شدند؟ برای تبیین این پدیده لازم است تا به بررسی تاریخچۀ روانکاوی در آرژانتین بپردازیم و دریابیم چگونه این شیوۀ اندیشه و بسیاری از دست اندرکاران آن به چالشی برای نظم بورژوایی و دیکتاتوری نظامی که ضامن خودخواندۀ آن بود بدل شدند.

روانکاوی و سیاست

در ابتدا لازم است کمی دربارۀ تاریخچۀ روانکاوی بدانیم. از اوایل قرن دهه ۲۰، سنت فکری و سیاسی غنی وجود داشته است که در آن افرادی علاقه‌مند به آزادی فردی و اجتماعی  به دنبال ادغام اصول فکری مارکسیسم و روانکاوی به عنوان دو شیوۀ فکری بوده‌اند که قادر به درک محدودیت‌های نهادین انسان در بهره‌وری و لذت باشد. برای مثال در طول سال‌های پربار فرهنگی اروپا ما بین دو جنگ جهانی، هنرمندان، نویسندگان، دانشمندان علوم اجتماعی، مارکسیست‌ها و روانکاوان به جنبه‌هایی از مارکسیسم و روانکاوی نظر داشته‌اند که قادر به ارائه تحلیلی در باب منابع و روابط سرکوب‌گر اجتماعی در طول تاریخ و در طول دوران سرمایه‌داری صنعتی معاصر باشد. در حالی که مارکسیسم ماهیت روابط طبقاتی اساساً متناقص و استثمارگرانۀ سرمایه‌داری را تشریح کرد، روانکاوی نقدی بر واپس‌رانی رانه‌های لیبیدویی در انطباق زندگی ناآگاه توده‌ها با واقعیتی اساساً ناکام کننده و بی‌پاداش ارائه کرد. روانکاوی خانواده را به عنوان نهاد مرکزی تولید کنندۀ روان‌نژندی تشخیص داد که ساختارهای اساسی جامعۀ بورژوایی را مانند لنگری در شخصیت فرد فردِ همۀ طبقات جا انداخته است. هر دو شیوۀ تفکر (مارکسیسم و روانکاوی) شامل چالشی رادیکال علیه نظم موجود و نیز راهبردهایی برای رهایی بود.

در اواخر دهۀ ۲۰ و اوایل دهۀ ۳۰، روشنفکرانی در برلین، وین و فرانکفورت که علاقه‌مند به همگرایی میان روانکاوی و مارکسیسم بودند کوشیدند تا با ادغام تئوری اقتصادی و روانشناختی به تحلیل نیروهای پیچیدۀ مسئول در ظهور فاشیسم بپردازند و اینگونه به دوران پر آشوب خود پاسخ دادند. برای مثال، موسسۀ تحقیقات اجتماعی فرانکفورت، آثار مهمی دربارۀ شناخت جنبه‌های فرهنگی و روانی جامعۀ توده‌ای که سازگاری با حاکمیت استبدادی را ترویج می‌کرد، تولید کرد و اعضای آن در سیاست مترقی و چپ گرایانه‌ای که علیه جنبش نوظهور فاشیستی شکل گرفته بود شرکت می‌کردند. ویلهلم رایش از شناخته شده‌ترین روانکاوانی است که کمونیستی فعال هم بود. او به طرز درخشانی نوشت که پذیرفتن سیاست‌های وحشیانه و سرکوبگرانۀ استبدادی ریشه در فرهنگ سرکوب جنسی و سنت خودکامۀ جامعۀ مردسالار داشت. با این حال از اواسط دهۀ ۳۰ دولت‌های فاشیستی در سراسر اروپا مستقر شدند و تمام جنبه‌های فعالیت فکری و سیاسی مترقی را در هم شکستند. این امر برای مدتی به تلاش‌های پربار چند وجهی برای ادغام جنبه‌های رهایی بخش این دو شیوۀ تفکر انقلابی پایان داد.

بلافاصله پس از پایان جنگ جهان‌گیر دوم، مارکسیسم به طور گسترده‌ای به تنها یکی از جنبه‌های اصلی خویش، یعنی اقتصاد سیاسی تقلیل داده شد و روانکاوی نیز به مثابه روانشناسی سازگار با همان جامعه‌ای عمل کرد که روزی استادانه آن را در معرض نمایش قرار داده بود. تنها در دهۀ ۶۰ و با گسترش چپ نو و فمنیسم، گفتمانی نظری با هدف بررسی ارتباط متقابل مابین عوامل اقتصادی، روانشناختی و ایدئولوژیک در حفظ ساختارهای اجتماعی که با روابط فرادست/فرودست مشخص می‌شود، تجدید حیات یافت. همانطور که بسیاری از جریان‌های فرهنگی و سیاسی آمریکای شمالی و اروپا در حیات فکری آرژانتین منعکس شده است، تجربۀ تاریخی و نگرانی‌های روانکاوی در اروپا و ایالات متحده نیز در جامعۀ روانکاوی آرژانتین هم طنین انداز شد. با این حال ویژگی روابط طبقاتی و سیاسی آرژانتین از اواخر دهۀ ۶۰ تا اوایل دهۀ ۸۰ زمینه‌ای را فراهم کرد که در آن روانکاوی که به گونه‌ای آگاهانه سیاسی شده بود به هدف سرکوب نیروهای نظامی در این کشور بدل شود.

موسسات روانکاوی

در اوایل دهۀ ۴۰ گروه کوچکی از روانکاوان برجستۀ کشورهای اروپایی نیز همراه با ضد فاشیست‌های دیگری که بر اثر گسترش نازیسم مجبور به فرار بودند، وارد آرژانتین شدند. آنان در اروپا شاهد حملۀ فاشیست‌ها به عقاید و موسسات فرویدی بودند و تجارب سیاسی آنان با تجارب بسیاری از روانکاوان آرژانتینی که از اواخر دهۀ  مخالف ۱۹۳۰ سیاست‌های دولت آرژانتین که حامی متحدین[۳]نیروهای محور یا متحدین شامل محور آلمان نازی، ایتالیای فاشیستی و امپراتوری ژاپن بود که در جنگ جهانگیر دوم علیه … Continue reading بودند هماهنگ بود. این در حالی بود که بوینس آیرس از نظر فرهنگی فضایی مناسب برای ایجاد مرکزی جهت مطالعه، آموزش و کار روانکاوی بود. هنگامی که شش تن از مهاجرین و آرژانتینی‌های انجمن روانکاوی این کشور نهاد خود را در سال ۱۹۴۲ بنیان گذاری کردند، می‌بایست به این پرسش پاسخ می‌دادند که موسسۀ آنان در فضای پر تلاتم سیاسی آن دوران چگونه عمل می‌کند. در آغاز میان اعضا اختلافاتی وجود داشت که بیشتر منعکس کنندۀ تنش‌های موجود در ماهیت کار روانکاونه بود. آن دسته از افراد که از سنت روانپزشکی برخواسته بودند که دغدغۀ مسائل سیاسی را با مسائل روانی و درمان ادغام می‌کرد مایل بودند در بیمارستان‌های دولتی کار کنند، چرا که از این طریق با برنامه‌های آموزش پزشکی و البته طبقۀ کارگر که دسترسی دیگری به خدمات بهداشت روانی نداشت در تماس قرار می‌گرفتند. آرمان‌های این گروه به علت فشارهای سیاسی ناشی از سیاست‌های غیرهمدلانۀ دولتی در دهه‌های ۱۹۴۰ و ۱۹۵۰ ناکام ماند. سایر افراد در این نهاد ترجیح دادند بر توسعۀ تخصص‌های دیگر در روانپزشکی خصوصاً طب روان‌تنی تمرکز کنند و کوشش خود را به سمت اقدامات بالینی خصوصیِ موفق هدایت کنند. اینگونه بود که روانکاوی خصوصی شده که از دغدغه‌های فکری و اجتماعی بزرگ‌تر دور افتاده بود ابتدا بر دانشگاه و فرهنگ عمومی جامعۀ آرژانتین اثر گذاشت. این امر خصوصاً در اوایل دهۀ ۱۹۵۰ رخ داد. روانکاوی در میان بورژوازی جهان وطنی که با سنت اروپایی همسان‌سازی کرده بود و البته طبقۀ متوسط بوینس آیرس تبدیل به مُد شد. انجمن روانکاوی آرژانتین نیز به عنوان بخش مهمی از محیط روشنفکرانۀ شهر قد علم کرد. کافه‌ها پر از کسانی شد که نه تنها دربارۀ سیاست ملی که دربارۀ تاثیر روانکاوی بر زیست روزمرۀ خود سخن می‌راندند. رسانه‌های جمعی نیز دربارۀ بینش روانکاوی در باب نیاز انسان به فروش کالا و مهار افکار عمومی با نقل قول‌های معتبری از روانکاوان خصوصاً دربارۀ مسائل بحث برانگیز ملی حرف می‌زدند. انجمن همچنین بدل به مرکز آموزش روانکاوی برای متخصصان سلامت روان از تمام آمریکای لاتین خصوصاً برزیل، اروگوئه و مکزیک شد.

در اواسط دهۀ ۱۹۵۰ روانکاوی به عنوان یکی از جنبه‌های اساسی  بهداشت روان به رسمیت شناخته شد و اعضای انجمن برای آموزش روانکاوی به دانشجویان پزشکی، به دانشکدۀ پزشکی بوینس آیرس وارد شدند. هنگامی که روانشناسی در دانشگاه بوینس آیرس به عنوان رشته‌ای اصلی پذیرفته شد، روانکاون به عنوان اعضای اصلی هیات علمی عمل می‌کردند، اگرچه طبق قوانین انجمن روانکاوی آرژانتین ملزم بودند به دانشجویان اعلام کنند که تنها اعضای انجمن قادرند به کارِ روانکاوی بپردازند. در اواخر دهۀ ۱۹۶۰، هنگامی که بسیاری از دانشجویان با ملاحظۀ وضعیت بحرانی سیاسی و اقتصادی کشورشان و به تأسی از رویدادهای مهم بین المللی خصوصاً انقلاب کوبا پا به عرصۀ فعالیت سیاسی نهادند اغلب تحت تاثیر افکار روانکاونه قرار می‌گرفتند. این نسل به نوبۀ خود نقشی بسیار اساسی در بیداری سیاسی روانکاویِ آرژانتین داشتند.

در همین حال مردم‌گرایی اصلاح‌طلبانۀ خوان پرون طی دورۀ ۱۹۴۶ تا ۱۹۵۵ و سیاست‌های محافظه‌کارانۀ رژیم‌های غیرنظامی و نظامی سرکوب‌گر بعدی فضای سیاسی غیرقابل پیشیبینی را رقم زد. در این شرایط ناامن، چپ سیاسیِ موجود در اعضای موسس و دیگر اعضای انجمن روانکاوی پرداختن به سیاست را ادامه دادند. اما مشارکت گاه و بی‌گاه در فعالیت‌های مترقی از فعالیت حرفه‌ای آنان جدا مانده بود. در کل، این نسل بر روی شکل دادن یک موسسۀ روانکاوی بسیار حرفه‌ای متمرکز شد. این تمایل به عقب‌نشینی به سمت فعالیت حرفه‌ای در جلسات علمی انجمن که بر تحولات تکنیکی و مرزهای جدید در روانکاوی در باب سایکوز متمرکز بود انعکاس یافت. پرسش‌های گسترده‌تری که زمانی توجه روانکاوان را به خود جلب می‌کرد، از جمله روابط میان سرکوب فردی و اجتماعی و نقشی که روانکاو ممکن است در استراتژی سرنگونی ساختارهای سرکوب‌گر اجتماعی ایفا کند، اکنون دیگر مورد اقبال قرار نمی‌گرفت. به نظر می‌رسید که روانکاوان ترجیح داده‌اند بدون ورود به درگیری، امتیازات مادی و جایگاه اجتماعی که به عنوان یکی از معتبرترین بخش‌های اجتماعی در میان طبقۀ متوسط به دست آورده بودند را حفظ کنند.

اختلافات درونی

به هر روی، این وضعیت از تن‌آسایی قرار نبود در جامعه‌ای که درگیر ناآارمی‌های سیاسی و اجتماعی است ادامه پیدا کند. در اواخر دهه ۱۹۶۰ از درون انجمن آوای نارضایتی به گوش رسید. بسیاری از کاندیداهای جوان‌تر و تعدادی از اعضای هیات موسس معتقد بودند انجمن نشانه‌هایی از رکود فکری در خود به نمایش گذاشته است. آنان به فقدان هرگونه گفتگوی اساسی و وجود ساختار سازمانی و سلسله‌مراتبی سفت و سختی اشاره کردند که از منظر آنان ساختار طبقاتی ناعادلانۀ سرمایه‌داری را منعکس می‌کرد. این صداهای انتقادی انجمن روانکاوی آرژانتین را متهم می‌کردند که اساساً بدل به خانه‌ای امن برای بخشی حرفه‌ای و نخبه گشته که امتیازات خود را در همسویی با نظام اجتماعی و طبقۀ حاکمه حفظ می‌کنند. با شدیدتر شدن انتقادات انجمن روانکاوی آرژانتین به دلیل خفه کردن گفتمان واقعی روشنفکرانه و امتناع از پرداختن عمومی به مسائل مهم ملی مورد تهاجم قرار گرفت. منتقدان به ویژه معتقد بودند انجمن لازم است در خصوص فرسایش جامعۀ مدنی موضع بگیرد.

رهبری انجمن با تاکید بر لزوم بی‌طرفی در کار روانکاوی از گسستگی خود با جامعه دفاع کرد، بی‌طرفی که قرار بود به نفع تحقیقات علمی و کار بالینی باشد و به خصوص انتقال را تسهیل کند که ماهیت و علت روان‌نژندی بیمار را آشکار می‌کند. منتقدان نیز پاسخ دادند بی‌طرفی در روانکاوی غیر ممکن است. از یک سو تحقیقات علمی توسط چارچوب ایدئولوژیک محقق سازماندهی می‌شود و از سویی دیگر همه چیز دربارۀ روانکاو (زبان، رفتار، اتاق درمان، هزینه و …) به طور مشخصی جایگاه طبقاتی و فرهنگی او را مشخص می‌کند و این امر امکان بی‌طرفی را حتی در رابطۀ انتقالی نفی می‌کند. منتقدان استدلال می‌کردند که روانکاو هیچ تفاوتی با سایر اعضای جامعه ندارد و اصرار بر موضع بی طرفی در برابر نابرابری اجتماعی، سیاسی و اقتصادی بدترین و گناه‌آلودترین شکل انکار و بدطینتی است. چنین نگاه ابهام آلودی به واقعیت اساساً شامل همسان‌سازی با کسانی بود که قصد داشتند شرایط اجتماعی سرکوب‌گر و روابط طبقاتی مبتنی بر تضاد را حفظ کنند.

هنگامی که وضعیت سیاسی آرژانتین در دهه ۱۹۶۰ به شکلی متخاصمانه در آمد، این موضوع به کانون بحث بدل گشت. یک دهه سیاست‌های اقتصادی شکست خورده، پایگاه اجتماعی سرمایه‌داری را متزلزل کرده بود و دولت عملاً هرگونه ابزار مشروعی را که از طریق آن می‌شد به ابراز مخالفت سیاسی پرداخت (به خصوص ابزار طبقۀ کارگر رادیکالِ حامی پرون و متحدان آن در میان طبقۀ متوسط و دانشجویان) را حذف کرده بود. ارتش با استفاده از قدرت کاخ صورتی[۴] دفتر کار ریاست جمهوری و مقر دولت آرژانتین در پاسخ دادن به مبارزۀ طبقاتی شدت یافتۀ طبقات تحت ستم، بسیار خشن‌تر شده بود. این وضعیت انفجاری خصوصاً در اعتصابات ۱۹۶۹ کارگران و دانشجویان خود را نشان داد که با حمایت اجتماعی همراه بود و منجر به تصرف بخشی از پایتخت و شهرهای دیگر شد. برای اولین بار در تاریخ کشور قیامی عمومی در جریان بود و تنها از طریق اشغال شهرها توسط ارتش با همراهی نیروهای زرهی و هوایی بود که قیام سرکوب شد.

در این زمان انجمن روانکاوی مستقیماً تحت تاثیر این حوادث قرار گرفت و به عرصۀ مهمی برای مبارزۀ سیاسی راست گرایان و چپ گرایان شد. این درگیری داخلی تحت تاثیر شرایطی بود که طی آن از دهۀ ۶۰ ترکیب سیاسی و حرفه‌ای کاندیداها تغییر کرده بود. بسیاری از آنان روانپزشکانی بودند که دیگر پذیرای خصومت سنتی تخصصشان با روانکاوی نبودند. برخی دیگر از حزب کمونیست آمده بودند و از رفتارگرایی و خصومت حزب نسبت به روانکاوی سرخورده شده بودند. برخی دیگر نیز اعضای احزاب مارکسیستی دیگر یا گرایشات چپ رو به رشد در جنبش پرونیست (که بعداً مونتونورس نامیده شد) بودند. این کاندیداهای جدید نگرش نوینی نسبت به روانکاوی به ارمغان آوردند و آن را نه به عنوان وسیله‌ای برای انطباق با وضعیت موجود، بلکه به عنوان روشی که ممکن است به تغییر واقعیت‌های موجود در روانشناسی و جامعه منجر شود می‌دیدند. علاوه بر نقد نخبه‌گرایی، اقتدارگرایی و انعطاف ناپذیری روانکاویِ انجمن، این مخالفان استدلال می‌کردند که نظریه روانکاوی می‌بایست مفهوم‌سازی مارکسیستی از جامعۀ طبقاتی و ایدئولوژی‌های هژمون را بپذیرد تا محدودیت‌های بیرونی که منجر به محدودیت تغییر اصیل روانشناختی در فرد می‌شود را درک کند.

این تنش‌ها در انجمن روانکاوی آرژانتین همزمان با جنبش‌های روانکاوی در سایر کشورها در سال ۱۹۶۸ رخ داد. در این سال دانشجویان و کارگران در بسیاری از کشورهای اروپایی با پا خواستند و از طرفی جنبش‌های ضد جنگ نیز در ایالات متحده به جریان افتاده بود و این امر در نگرانی‌های مطرح شده بسیاری از کاندیداهای جوان انجمن روانکاوی مطرح شد. آنان همراه با حامیان با سابقه‌تر خود به نیرویی قابل مشاهده در انجمن بین‌المللی روانکاوی خصوصاً در دو کنگره ۱۹۶۹ رم و ۱۹۷۱ وین بدل شدند. در این میان آرژانتینی‌ها نقش محوری در این سازمان بین‌المللی که پلتفرم نامیده می‌شد داشتند که به نوعی انجمن بین‌المللی روانکاوی و سیاست‌های همراه آن را به چالش کشیده بود.

دولت آرژانتین از حضور آنان (نماینده در آن کنگره ماری لانگر بود) در کنگره ۱۹۷۱ ناراضی بود. یکی از اعضای هیات موسس انجمن آرژانتین نیز مقاله‌ای بحث برانگیز تحت عنوان روانکاوی یا انقلاب اجتماعی ارائه داد. لانگر نیز از اجتناب ناپذیر بودن دگرگونی در جامعه معاصر گفت و از همکارانش خواست از دانش روانکاوی خود برای تسهیل روند مخالفت استفاده کنند. او به مخاطبانش توصیه کرد که راه تحلیلگرانی که پس از انقلاب کوبا را، و پس انتخاب سالوادور آلنده شیلی را ترک کرده‌اند را ادامه ندهند. او گفت: «این بار ما نه از مارکس چشم‌پوشی خواهیم کرد نه فروید».

سرخوردگی از تشکیلات روانکاوانه در میان دگراندیشان بسیاری از کشورهای جهان ریشه‌ای عمیق داشت، اما این آرژانتینی‌ها بودند که در سال ۱۹۷۱ از موسسۀ رسمی روانکاوی خود جدا شدند. این رخداد پس از حوادث بسیاری در فضای آشفته سیاسی اتفاق افتاد که آنان را بیش از پیش از سیاست‌های انجمن روانکاوی آرژانتین دور کرد. حکومت نظامیان باعث شد تا طبقه کارگر سازمان یافته مبارزۀ خویش را شدت دهد. جوانان زیادی، از دانشجویان تا دانش‌آموزان و افراد حرفه‌ای طبقه متوسط در این بین بودند که با گرایش به نگاه سیاسی پرونیسم، رادیکال شده بودند. از این مرحله نیروهای چریکی مارکسیست و پرونیست چپ ظهور یافتند و حملات مسلحانه آنان علیه نمایندگان سرمایه‌داری خارجی کاملاً در برابر سرکوب سیستماتیک نیروهای نظامی نسبت به منتقدان دولت آرژانتین بود.

چرخش به سوی اکتیویسم

روانکاوان سیاسی که از انجمن روانکاوی آرژانتین جدا شده بودند، آشکارا هژمونی ایدئولوژیک و سیاسی کسانی را که از نظرشان به طور غیرقانونی قدرت را در دست داشتند به چالش کشیدند. این امر به گرایش نظری که ویلهم رایش پنج دهه قبل بدان اشاره داشت باز می‌گشت. تمایل آنان به بیان تعریف سیاسی مشخصی در حرفۀ خویش سایر متخصصان سلامت روان را نیز به سوی تلاشی در پیوند دادن اصول نظری به پراکسیس سیاسی سوق داد. آنان نقدهای گسترده‌ای را به وضعیت سیاسی آن دوران و گرایش‌هایی که در روانکاوی با این وضعیت همکاری می‌کردند ارائه کردند. یکی از موضوعات اولیه‌ای که مجدداً مورد بحث قرار گرفت مفهوم بی‌طرفی در روانکاوی بود. تحلیلگران مخالف استدلال کردند که در درمان می‌بایست بیماران را تشویق کنیم تا با بحران‌های سنگینِ تجربه‌شده در کشورشان نیز رویارو شوند، خصوصاً که هم بیمار و هم روانکاو قادر به نادیده گرفتن فرسوده شدن جامعۀ مدنی تحت فشار نیروهای نظامی و شبه نظامی نبودند. بی‌طرفی بار دیگر به عنوان آرمانی حرفه‌ای مورد نقد قرار گرفت. تنها مکانیزم‌های سرکوب و پس‌رانش است که می‌تواند باعث شود تا بیمار یا تحلیلگر تجربه زیستن در فضای ترور دولتی را نادیده بگیرد.

اعضاء سابق انجمن روانکاوی آرژانتین در اواخر دهه ۶۰ فعالیت سیاسی را در سازمانی مترقی به نام فدراسیون روانکاوی آرژانتین آغاز کردند، فضایی که در آن با قدرت سرکوب‌های دولتی موجود، از جمله قتل و ناپدید شدن فعالان صنفی و سیاسی را محکوم کردند. همچنین رهبری این فدراسیون نامه‌هایی اعتراضی را خطاب به رییس جمهور امضا کرد. این امر در عین حال که موجب به خطر افتادن امنیت شخصی خود آنان می‌شد، اما به دلیل همراهی با جنبش‌های کارگری مورد تحسین قرار می‌گرفت. فدراسیون همچنین در پژوهش‌های زیادی در باب آسیب‌های اجتماعی که مشخصۀ طبقات عام بود شرکت می‌کرد. از جمله می‌توان بر تمرکز بر اعتیاد به الکل اشاره کرد. اعتیاد به الکل به عنوان معضلی مد نظر قرار می‌گرفت که ظالمانه‌ترین جنبه‌های مردسالاری را در ساختار خانواده تقویت می‌کرد و مانع از کسب آگاهی طبقاتی توسط مردان طبقۀ کارگر می‌شد. اعتیاد به الکل آسیب اجتماعی ویرانگری یود که در شیلی، همسایۀ آرژانتین نیز شدت داشت. در سال ۱۹۷۲ اعضای فدراسیون با همکاران بهداشت روان خود در شیلی دیدار کردند تا دربارۀ برنامۀ بازپروری الکل چاره‌جویی کنند. آنان توسط رییس جمهور مردمی سالوادور آلنده مورد استقبال و میزبانی قرار گرفتند. آلنده که خود پزشک بود، به بحث میان سلامت روانی و سیاست علاقه نشان می‌داد. فدراسیون همچنین بر سلامت روان شاغلان حرفه‌ها نیز تاکید داشت و خصوصاً افرادی که با کارفرمایان خود به مشکل برخورده بودند را نمایندگی می‌کرد. یک مثال از این مورد این است که رهبری کشور وارد جنگ بی‌حاصلی با روانشناسی جوان شد که در موسسه‌ای اصلاحی کار می‌کرد که برنامه‌های توانبخشی به علت آزادی‌هایی که به کارکنان مختلف داده بود با مخالفت ادارۀ بازپروری و گروه‌های اطراف آن رو به رو شده بود.

آنان بر این هدف که خصلت انقلابی روانکاوی را مجدداً بدان بازگردانند تاکید داشتند. اعضاء سابق انجمن مایل بودند که آموزش روانکاوی را در دسترس همۀ متخصصان بهداشت روانی قرار دهند تا از این طریق فضایی دموکراتیک‌تر آفریده و از دانش روانکاوی برای ابهام زدایی و تقلیل ایدئولوژی بورژوایی در میان طبقات مردمی استفاده کنند. آنان با برپایی انجمن روانشناسی، انجمن روانشناسان تربیتی و سازمان کارکنان بهداشت روان برای نخستین بار تفاوت میان اعضاء پزشک و غیرپزشک را در جامعۀ سلامت روان از میان بردند و برای همۀ گروه‌ها به ارائۀ روانکاوی پرداختند، خصوصاً به آموزش و ارائه سوپرویژن برای روانشناسانی پرداختند که پیش از آن از عضویت در انجمن روانکاوی محروم مانده بودند. روانکاوان سیاسی معتقد بودند سازمان جدید با ارائۀ تشکیلات منسجمی در باب سلامت روان در همۀ رشته‌ها، قادر است اشتراک، همبستگی و هویت سیاسی و حرفه‌ای منسجمی ایجاد کند که به افزایش همراهی در مبارزات اتحادیه منجر شود و برای نظام سیاسی سرمایه‌دارانه و وابستۀ آرژانتین به چالشی جدی بدل شود.

در سال ۱۹۷۲ آنان مرکز تحقیقات و آموزش را راه‌اندازی کردند که مهمترین و قدیمی‌ترین مرکزی از این دست در بوینس آیرس است. هدف تشکیل این بود که آموزش‌های لازم جهت تجزیه و تحلیل انتقادی شرایط اجتماعی و اقتصادی نیز ارائه شود و جامعۀ سلامت روان قادر باشد تا مشکلات سلامت روان را با توجه به منافع متضاد طبقاتی درک کند، شکافی که طی تضادهای استعمار نوین رو به گسترش و وخامت بود. برنامۀ درسی مرکز تحقیقات و آموزش مشتمل بر سه بخش روانکاوی، مارکسیسم و هم‌آوایی تئوری و عمل بالینی بود. مورد آخر خود شامل نظارت بر کار بالینی دانشجویان در بیمارستان، مراکز بهداشتی، درمانگاه‌ها و تشویق مشارکت در فعالیت‌های اتحادیه در این فضاها بود. نهایتاً اما مرکز تحقیقات و پژوهش آزمایش کوتاه‌مدتی بود که نتوانست از تشدید سیاست ترور در اواسط دهۀ ۷۰ جان سالم به در ببرد. با این حال طبق نظر تعدادی از حاضران در این فضا این مرکز اهداف مهمی را برآورده کرد: اولاً توانست برای مدتی ولو کوتاه فرقه‌گرایی و پراکندگی کارکنان بهداشت روان را از میان بردارد، ثانیاً نشان داد می‌توان روانکاوی را خارح از انستیتوهای رسمی و با حداقل هزینه آموزش دید و در نهایت نشان داد می‌توان تئوری و تکنیک روانکاوی را در درمان تمام طبقات اجتماعی و در شرایط گوناگون به کار برد. مرکز در عملکرد خود عملی بودن برخی از جنبه‌های عینی مباحث تاریخی در همگرایی روانکاوی و مارکسیسم را نشان داد.

در سال ۱۹۷۳ آرژانتین وقفه‌ای را در حاکمیت نظامی تجربه کرد، در این دوران نیروهای مترقی در هر بخش توانستند آزادانه‌تر بسیج شوند. این بازگشایی سیاسی که بدان دوره «سرخوشی» می‌گویند بعد از ۷ سال توزیع ثروت و قدرتِ نامتوازن در طی حکومت نظامیان رخ داده بود که منجر به نارضایتی شدید طبقات میانه و طبقه کارگر شده بود. به نظر می‌رسید که هیچ بخشی از طبقۀ غالب یا ارتش قادر به هژمونی سیاسی بر جامعۀ بیمار نباشند و علائم انقلاب فاقد عنصر ترس بود. خوان پرون سیاستمدار چیره دست آرژانتینی که سال‌ها به مادرید تبعید شده بود در این لحظۀ به خصوص در نظر همۀ آرژانتینی‌ها به عنوان ناجی دیده می‌شد. طبقۀ حاکم، ارتش و حامیان بین المللی آن پرون را تنها کسی می‌دانستند که می‌تواند باعث پیش‌گیری از انقلاب شود، در حالی که چپ‌ها در طبقۀ کارگر پرونیست و طبقۀ متوسط او را تسهیل‌گر اجتماعی این رخداد می‌دانستند.  در ژوئن ۱۹۷۳ و طی انتخاباتی آزاد ائتلاف پیشرو سیاسی به رهبری جناح‌های پرونیستی پیروز شدند و خوان پرون پس از ۱۸ سال تبعید به وطن بازگشت.

در این وضعیت موجی از شور و امید در بسیج توده‌ای و سازمان‌دهی سیاسی پیش‌آمد که مشخصۀ ماه‌های بعد بود. روانکاوان از جمله کسانی بودند که مایل به بیان دیدگاه سیاسی رادیکال، از جمله افشای فشارهای نهفته در رژیم نظامی پیشین و ساختار سیادت سرمایه‌داری‌ بودند. اعضاء فدراسیون روانکاوی در جهت تحقیق و تقبیح شکنجه و مستندسازی در باب روش‌هایی که از طریق آن زندانیان مبارز زن و نوزادان و کودکان آنان مورد آزار قرار می‌گرفتند وارد امنیتی‌ترین زندان‌ها شدند. فعالان مرکز تحقیقات و پژوهش میزبان پناهندگان متعددی شدند که پس از کودتاهای وحشیانۀ بولیوی و شیلی از وطن خود گریخته بودند. همچنین برخی روانکاوان برجستۀ قدیمی به دنبال کردن رویای کهن خویش، یعنی ایجاد امکانات کار در محیط‌های عمومی همچون بیمارستان‌ها و مراکز بهداشت مشغول شدند، جایی که در آن مجدداً به تحقیق، تدریس، آموزش و نظارت به ویژه در روانکاوی گروهی پرداخته شد. اعضاء فدراسیون و سازمان کارکنان بهداشت روان برای کار در پژوهش‌های بهداشتی یا کلینیک‌های عمومی وارد محلات و سکونت‌گاه‌های طبقۀ کارگر شدند. در این موقعیت‌ها آنان مداخلاتی را توسعه دادند که تضادهای طبقاتی و جنسیتی را که باعث درد و رنج ناآگاه به تحلیل‌شوندگان طبقۀ کارگر می‌شد ارائه می‌داد، در حالی که همزمان موضع غیر رهنمودی تحلیلی را نیز حفظ می‌کرد. علاوه بر این، آنان در اتحادیه‌ها، جامعه و احزاب سیاسی و گروه‌هایی که بر سازماندهی سیاسی مردم در جهت مبارزۀ اقتصادی و سیاسی نیز بیشتر دیده شدند.

سرکوب و روانکاوی

به هر روی، امکان دخیل شدن در چنین فعالیت بالینی‌ای که همراه با سازماندهی اجتماعی بود به زودی و با تشدید تخاصمات طبقاتی که منجر به بحران مشروعیت در احزاب مترقی پرونیست گشت، از میان رفت. پرونیست‌های راست‌گرا که اکنون رهبری جنبش را به دست گرفته بودند در اتحاد با همراهان سرمایه‌دارشان به پرونیست‌های چپ‌گرا و مارکسیست‌ها حمله کردند. در همراهی با آنان، گروه‌های شبه نظامی طی تایید ضمنی راست‌گرایان شروع به هدف قرار دادن فعالان سیاسی از طریق شکنجه، ربایش و قتل کردند. تحت تأثیر این جوخه‌های مرگ روانکاوان سیاسی و همکارانشان دیگر قادر به ادامۀ فعالیت آزادانۀ خود نبودند. در این زمان اولویت‌های جدیدی به وجود آمد، از جمله بسیاری از قربانیان سرکوب سیاسی تقاضای رواندرمانی مترقی داشتند. در بسیاری از موارد، روانکاوان شروع به درمان شبه نظامیان چپ‌گرا که به دنبال کمک حرفه‌ای بودند، می‌کردند. گهگاه رهبری پرونیست‌های چپ درخواست می‌کرد تا فعالی که دچار آسیب یا شکنجه شده بود تحت درمان قرار گیرد، و در مواردی دیگر درخواست می‌شد تا عضوی ارزیابی شود و دریابند که فرد مذکور با گرایش پارانوئیدی خود برای سایر رفقا خطری ایجاد می‌کند یا خیر (مارکسیست‌های سنتی اغلب به دنبال دریافت چنین کمکی نبودند و بر قدرت ایدئولوژیک کادر خود برای غلبه بر بحران‌های روانی تکیه می‌کردند). در چنین وضعیتی لازم بود روانکاوان از استراتژی خاصی بهره ببرند تا بتوانند از روان افراد در برابر سرکوب سیاسی دفاع کنند. به عنوان مثال در اواسط دهۀ ۷۰ ماری لانگر در نقش تحلیل‌گر ناظر یک دانشجوی روانپزشکی زندانی عمل می‌کرد که می‌خواست با هم‌بندان شکنجه شدۀ خود به انجام تحلیل مبادرت ورزد. او توضیحات را در نامه به مادرش می‌نوشت مادرش آن را به لانگر می‌رساند. سپس لانگر یک نامه حاوی بازخوردها و پیشنهاداتش برای کار با قربانیان شکنجه را برای وی تایپ می‌کرد. سپس مادر این زندانی اطلاعات را به گونه‌ای که زندانبانان بی‌حوصله بدون تلاش برای سانسور آن را رد کنند به دست پسرش می‌رساند. این اطلاعات بعدها به عنوان شهادت به گروه‌های حقوق بشری ارائه شد که دولت آرژانتین را به علت بازداشت و شکنجۀ غیرقانونی تحت تعقیب قرار داد.

هنگامی که ارتش در مارس ۱۹۷۶ کنترل مستقیم دولت را در دست گرفت، روانکاوان سیاسی به عنوان افرادی شناخته شدند که تهدیدی داخلی برای سیستم حاکم بودند. نیروهای نظامی و غیرنظامی راست‌گرا می‌خواستند هرج و مرج و فساد رژیم پرونیست را به نفع دولتی سرکوب‌گر که می‌توانست آزادی را به طرفداران بازار آزاد اقتصادی ببخشد تغییر دهند. آنان فعالیت توده‌ها و نمایندگان آن‌ها را در دشمنی با سرمایه‌داری وابسته ناظر بودند و این امر تنها از طریق جنگی تمام‌ عیار قابل حل بود. در این زمان «امنیت ملی» بدل به توجیهی ایدئولوژیک برای سیاست‌های ظالمانۀ ۷ سال آینده شد. خطوط اینگونه چیده شده بودند: نظامیان به این باور رسیده بودند که مارکس و فروید دو دشمن اصلی تمدن مسیحی غربی هستند و روانکاوان سیاسی متعهد به مبارزه با نوع خاصی از تمدن بودند که ارتش به دنبال دست‌یابی بدان بود. از این دوران بسیاری از روانکاوان سیاسی یا کارکنان بهداشت روان تحت شکنجه قرار گرفته یا ناپدید شدند. کسانی که ترک وطن کردند نیز گرفتار سرنوشت تلخ پناهندگان سیاسی گشته و غم از دست دادن وطن، خانواده، دوستان و پروژۀ سیاسی که زمانی آزادی فردی و اجتماعی را وعده داده بود چشیدند. بسیاری از آنان به سرعت شروع به ایجاد سازمان‌های همبستگی با کنوانسیون‌های بهداشتی کردند که قادر بود به نیازهای روانی جامعۀ پناهندگان رسیدگی کند.

روانکاوانی که در آرژانتین مانده بودند نیز با درد دیگری رو به رو شدند. آنان شاهد زخم عمیق سرکوب سیاسی بودند که بر پیکرۀ سیاسی کشورشان حک شده بود. این روانکاوان دریافتند که قادر به کمک به آنان که هدف این ترور بوده‌اند هستند، تروری که هدف از آن حمله به مردم، خاموش کردن هر آوای انتقادی و فلج کردن مشارکت سیاسی بود. نکته قابل توجه این بود که روانکاوان دریافتند بسیاری از افرادی که مستقیماً سرکوب شده‌اند به شکل فعالانه‌ای در گروه‌های شبه نظامی، اتحادیه‌های صنفی یا احزاب سیاسی مشارکت نداشته‌اند و اکثرشان اصلاً سیاسی نبوده‌اند. آنان اغلب اعضای اتحادیه‌های روشنفکران یا بستگان چریک‌ها بودند. مخالفین غیر مسلح یا کسانی که به طور اتفاقی در رستوران‌ها یا کافه‌ها بازداشت شده بودند  قربانی آیینی گناه جمعی شده شدند. با این استراتژی، ارتش توانست برای مدتی سکوت را به جامعه تحمیل کند و با موفقیت قدرت را در دست بگیرد. روانکاوان سیاسی شاهد واقعیتِ ترور دولتی در هر زمان و مکانی بودند: در چنین شدتی از سرکوب، مردم ناچار می‌شوند به هر نحوی که ممکن باشد برای درک قوانین تلاش کنند و از نشانه‌ها پیروی کنند، آنچه از فرد شهروند خوبی می‌سازد و آنچه او را دشمن دولت می‌کند. در این شرایط همۀ افراد تحت این فشارند که خانه‌شان، عزیزانشان، شغلشان و زندگی‌شان در معرض خطر است. آنان قادر به اعتماد کردن به هیچکس نیستند و برای مراقبت از خود در انزوای خود فرو می‌روند. در چنین وضعیتی افراد مطیع می‌شوند و به سرزنش خود و دیگران می‌پردازند و اختلال شخصیتی همچون پارانویا بدل به وضعیتی ملی می‌شود. یکی از مهمترین ویژگی‌های برجستۀ جماعتی وحشت‌زده این است به گونه‌ای اجباری به انکار واقعیت می‌پردازند، این امر به نوعی سر باز زدن از تجربۀ وضعیت شومی است که کل ملت را تحت فشار قرار می‌دهد. این ساز و کار به عنوان یک مکانیزم دفاعیْ فرد را در برابر سوپرایگوی خود و درخواست‌های درونی و بیرونی در جهت اقدام و اعتراض به نقض قوانین ضدانسانی محافظت می‌کند. بنابراین انکار روانشناختی در زمین بازی سیاست سرکوب عمل می‌کند.

اما در نهایت ترور برای حفظ کنترل ارتش بر دولت کافی نبود. انبوه تضادهایی که اکنون منافع نهادی ارتش را در برابر اولویت‌های اقتصادی و حتی سرمایه‌داران تجاری و مالکان بزرگ قرار داده بود در نهایت موجب از خود بیگانگی نیروهای نظامی و از دست دادن حمایت‌های ضروری آنان شد. رژیم آن هنگامی که از سوی جامعه نیز مطرود شده بود در جنگی شوم در برابر بریتانیا (بر سر مجمع الجزایر مالینوس/ فالکلند) قرار گرفت که به دنبال رهایی از آن بود، جنگی که نتیجتاً به شکستی فجیع منجر شد و نَفَسِ سلطۀ ارتش به شمارش افتاد.

دموکراسی و جبران

در اکتبر ۱۹۸۳ و طی انتخاباتی دموکراتیک دولتی غیرنظامی تحت ریاست رائول آلفونسین به قدرت رسید. با این حال علی‌رغم برانداختن موفقیت‌آمیز ارتش، ویژگی‌های اجتماعی سرکوب‌زده پا بر جا باقی مانده بودند. با وجود اقدامات شجاعانۀ کسانی که به طور مداومی درگیر جنگی قضایی و سیاسی در جهت جبران تخلفات عمیق ارتش بودند، در آرژانتین میراثی از رنج، درد، ناتوانی از سوگواری و سکوت در برابر تجربۀ تاریخی ترور دولتی باقی مانده است. شاید ضروری‌ترین پرسش دربارۀ تاثیر آن وقایع بر کودکان و نوجوانان باشد، نسلی که تماماً تحت تاثیر فقدان مستقیم و غیرمستقیم، شکنجه، ناپدید شدن، قتل عزیزان و تبعید تحمیلی قرار داشتند. روانکاوان سیاسی و همکاران آنان در حیطۀ بهداشت روانی نیاز عمیق افراد برای حضور در فرآیندهای جبرانی را درک می‌کردند. آنان همچنین از این امر آگاه هستند که ترمیم روانی فردی وابسته به چارچوب اجتماعی و اتصال مجدد پیوندهایی است که در سال‌های حکومت نظامی از بین رفت، اتصالی که نهایتاً به تقویت نهادهای مدنی منجر شود.

در می ۱۹۶۸، روانکاوان سیاسی و دیگر کارکنان بهداشت روانی به متخصصان سایر ملل از اروگوئه، شیلی، بولیوی، برزیل، آفریقای جنوبی، فرانسه، دانمارک، سوئد و ایالات متحده در منوته ویدئو پیوستند، جایی که کنگره‌ای بین‌المللی در جهت رسیدگی به پیامدهای طبی، روانی و اجتماعی سرکوب در جریان بود. مشارکت کنندگان در این کنگره به تحلیل آسیب‌های وارده به جامعۀ خود پرداختند و فعالیت‌های ضروری در جهت ترمیم زخم‌های روانی ناشی از سرکوب را تشریح کردند.

از آرژانتین نیز گزارشی توسط کمیسیون بهداشت روانی مجمع دائمی حقوق بشر ارائه شد. نمایندگان کمیسیون واکنش‌های روانی به وضعیت ترور در آرژانتین را تجزیه و تحلیل کردند و نگاه خود دربارۀ پیش‌گیری از این وضعیت را ارائه دادند. آنان از استراتژی انتخاب گروه‌های هدف خود گفتند تا جامعه را گرد هم آورند و گفتمان سیاسی را آغاز کنند. آنان با استفاده از فیلم‌های موجود در باب موضوعات مرتبط تلاش کردند تا بحث عمومی را میان افراد راه بی اندازند. کارکنان بهداشت روانی که خود هدف ترور دولتی بودند، نقش خود را در تسهیل کنندگی می‌یافتند. مرحلۀ اول این بحث شامل انتقال اطلاعات خصوصاً دربارۀ کسانی بود که مفقود شده بودند و کسی از آنان اطلاعی نداشت. این تجارب از این نظر اهمیت داشتند که پتانسیل مبارزه با انزوای فردی و انکار تجربۀ گروهی را ایجاد می‌کرد. همانطور که در این گزارش آمده است:

«تیم سلامت روان تلاش می‌کند تا جایگزینی برای روش مرسوم کمک به سلامت روان و مفهوم سنتی پیش‌گیری ارائه کند، ما مفهوم‌بندی مجددی از سلامت روان را می‌آغازیم که ما را ملزم می‌کند تا زمینۀ اجتماعی را در توسعه ظرفیت تعهد، خلاقیت و همبستگی لحاظ کند.»

بنابراین متخصصان آگاهِ بهداشت روان از نظر اجتماعی متعهد به فرآیندهای سیاسی هستند که پیش‌شرط‌های اساسی برای تقویت جامعۀ مدنی و حفظ نهادهای دموکراتیک را ایجاد کند. آنان به عنوان بخش مهمی از این کار، نیاز به مقابله با تاثیرات روانی حاکمیت استبدادی، از جمله حقوق جمعی و فردی برای سوگواری ناشی از فقدان‌های جنگ کثیف را مورد توجه قرار دادند. چنین فضایی در جهت ترمیم و جبران آسیب روانی است که به مردم قدرت می‌دهد تا بار دیگر فعالیت‌های سیاسی و اجتماعی شوند. چالش بزرگ این است و تنها آینده نشان خواهد داد که آیا دموکراسی شکننده‌ای که به آرژانتین بازگشته است می‌توان تا حدی تثبیت و تقویت شود که از جنگ مجدد ارتش با مردم پیش‌گیری کند یا خیر.


پی نوشت ها

پی نوشت ها
۱ PSYCHOANALYSIS CONFRONTS THE POLITICS OF REPRESSION: THE CASE OF ARGENTINA, Social Science & Medicine Volume 28, Issue 7, 1989, Pages 751-758
۲ Nancy Caro Hollander هیئت علمی و عضو انستیتو و انجمن مطالعات روانکاوی لس آنجلس است و در لس آنجلس، کالیفرنیا مشغول به کار بالینی است. او یکی از نویسندگان روانکاوی، کلاس، و سیاست: برخورد در محیط بالینی است (راتلج، ۲۰۰۶).
۳ نیروهای محور یا متحدین شامل محور آلمان نازی، ایتالیای فاشیستی و امپراتوری ژاپن بود که در جنگ جهانگیر دوم علیه نیروهای متفق می‌جنگیدند.
۴ دفتر کار ریاست جمهوری و مقر دولت آرژانتین
preloader