اسطوره شناسی و اسطوره زئوس

اسطوره چیست؟

«اسطوره یا اوسانه را در زبان فارسی برابر با واژه Myth در زبان های اروپایی دانسته اند. در بیان مفهوم Myth گفته شده: مقصود از میتها و اساطیر هر قوم، پدیده ها و حقایق تلخ و شیرین زندگی آن قوم است که با گذشت زمان در هاله ای از داستان ها و خیال پردازی ها پنهان شده و با همین هاله ها به دست ما رسیده است». در واقع فرم اسطوره روایت گر[1] الگویی از زندگی در زبان های گوناگون است (کار و لاهیجی، 1387).

روایت[2] اسطوره متضمن نوعی خلقت است. «اسطوره همیشه با نوعی «آفرینش» در ارتباط است و تعریف می کند چیزی چگونه به وجود آمد یا طرح اولیه و الگوی یک رفتار یا آداب و رسوم اجتماعی یا شیوه ی کار مشخصی چگونه بنیان گذاری شده است. برای همین است که اسطوره ها الگوهای نمونه و سرمشق اصلی برای اعمال انسانی را تشکیل می دهند» (الیاده[3]، 1393). «به عبارت دقیق تر اسطوره ها نه تنها ماجرای آفرینش گیتی و منشا پیدایش جانوران، گیاهان و انسان را تعریف می کند بلکه همه آن وقایع ازلی و آغازینی را نقل می کند که انسان در نتیجه آن ها به آنچه که امروز هست تبدیل شده است. یعنی موجودی میرنده، دارای جنسیت[4]، سازماندهی شده در جامعه، موظف و مجبور به کار و تلاش برای زندگی و کار کردن طبق قوانین و قواعدی مشخص. اگر این جهان وجود دارد و اگر انسان وجود دارد برای این است که موجودات فوق طبیعی در ابتدا قدرت های خلاق و آفریننده را به کار گرفتند. اما پس از این کیهانزایی و آفرینش انسان وقایع دیگری رخ داد و انسان آن طور که امروز هست پیامد و نتیجه مستقیم آن وقایع اساطیری است و آن وقایع انسان را شکل داده اند. انسان میرنده است زیرا واقعه ای ناخوشایند در ازل رخ داد. اگر آن واقعه رخ نمی داد انسان میرنده و محکوم به مرگ نمی شد». الیاده در ادامه می گوید داستان هایی که امروزه مبنی بر پیدایش انسان موجودند همگی ناشی از اسطوره کیهانزایی است و همچنین ایده پیدایش مرگ (الیاده، 1393).

«جایی که تاریخ ساکت است اساطیر سخن می گویند و به بیان اندیشه ها، حالات، باور ها و شیوه های زندگی در اعصار پیش از تاریخ می پردازند. اساطیر در قالب قصه ها، شعرها، سرودها، افسانه ها، نیایش ها و آیین ها اصول فرهنگی حاکم بر جوامع کهن را مشخص می سازد». (کار و لاهیجی، 1387) در واقع اسطوره خود را به دو شیوه در اختیار تاریخ قرار می دهد: «با فرمش[5] که فقط به گونه ای نسبی انگیزش دار است. و یا با مفهومش که طبیعتی تاریخی دارد. بنابر این می توان تصور کرد که بررسی اسطوره در زمانی است و بستگی دارد که آن را تابع پس نگری[6] کنیم (که در این صورت اسطوره شناسی تاریخی را پی ریزی کرده ایم) و یا برخی اسطوره های دیروز را تا رسیدن به فرم امروزشان دنبال کنیم (که در این صورت تاریخ پیش نگر[7] را ساخته ایم). (رولان بارت، 1392)

حال می توان اسطوره را از نظر «آفرینش» و «پس نگری» مد نظر بارت را آنظور که الیاده از فروید و روانکاوی روایت می کند مد نظر داشت:

«این واقعیت که فروید خوشی و سعادت در ابتدای زندگی را مسلم فرض می کند بدین معنا نیست که روانکاوی دارای ساختاری اساطیری است یا آن را از یک مضمون اساطیری کهن وام گرفته یا اسطوره ی بهشت و هبوط آدم در سنت یهودی – مسیحی را پذیرفته است. تنها ارتباطی که می توان میان روانکاوی و مفهوم سعادت و کمال مبدا آغازین قائل شد بر اساس این واقعیت قرار دارد که فروید نقش قاطع و تعیین کننده ی «زمان بهشتی و ازلی آغازین» در نخستین دوران کودکی و قبل از «جدایی و انقطاع »(از شیر گرفتن) را کشف کرد یعنی قبل از آن که زمان برای هر فردی به به «زمانی زنده» تبدیل شود. برای بیان این مطلب به زبان اندیشه ابتدایی می توان گفت: در یک زمانی «بهشتی» بوده (که برای روانکاوی همان دوران قبل از زایمان یا تا پایان زمان شیرخوارگی است) که با یک جدایی و انقطاع یا «فاجعه مصیبت بار» به پایان رسیده و نگرش و رویکرد فرد بالغ نسبت به این شرایط آغازین هر چه باشد، به هر حال همین ها تشکیل دهنده وجود او هستند. بد نیست توجه داشته باشیم که میان تمام علوم زیستی، فقط روانکاوی به این اندیشه می رسد که آغازها یا دوران اولیه زندگی هر انسانی سرشار از خوشی و سعادت است و یک نوع بهشت را تشکیل می دهد. در حالی که سایر علوم زیستی مشخصا بر تزلزل و بی ثباتی و نقص در دوران آغازین زندگی تاکید می کنند. برای آنها این فرایند شدن و رشد و پرورش است که به تدریج مشکلات و کاستی های «دوران اولیه» را تصحیح می کند» (الیاده، 1393).

به نظر الیاده آن پس نگری و به عقب رفتن که فروید آن را لازمه شناخت فرد از خویشتن می دانست پیشتر ها در فرهنگ های غیر اروپایی نیز به کار گرفته شده است که بازگشت فرد به اصل را نوعی بازسازی وجود می دانستند. «این بازگشت به مبدا اصلی می تواند به دلایل مختلفی انجام شود و معانی مختلف بسیاری داشته باشد. در درجه اول نمادپردازی مشهور مراسم آیینی تشرف و راز آموزی است که تلویحا نمایانگر نوعی بازگشت به زهدان است. از همان مراحل اولیه فرهنگ، مراسم تشرف و راز آموزی نوجوانان شامل مجموعه ای از مناسک و آیین هایی بود که نماد پردازی آن ها کاملا روشن است: از طریق این مناسک و آیین ها فرد نوآموز ابتدا تغییر شکل داده به صورت جنینی در می آید و سپس دوباره متولد می شود (اینجا می توان فانتزی[8] های بنیادین و گذر از فانتسم[9] در روانکاوی را نیز مد نظر داشت). مراسم تشرف و راز آموزی معادل تولدی دیگر است. به واسطه مراسم تشرف و راز آموزی است که یک نوجوان به فردی تبدیل می شود که هم از جنبه اجتماعی مسئول است و هم از جنبه فرهنگی بیدار و هشیار(مسئولیت پذیری در روانکاوی؟). این بازگشت به زهدان یا با جدایی و انزوای فرد نو آموز در یک کلبه و آلونک نشان داده می شود یا با بلعیده شدن نمادین او توسط یک هیولا[10] و یا با وارد شدن او به مکانی مقدس که با زهدان زمین مادر یکسان دانسته می شود». (الیاده در این جا آیین تشرف قبیله کوناپی پی[11] را در استرالیا مثال میزند که آن را در کتاب تولد و تولد دوباره شرح داده است) (الیاده، 1393).

نگرش هایی به اسطوره

ماکس مولر[12](1900-1823)، بنیانگذار‏ «دین‏شناسی تطبیقی[13]» اساطیر را فرآورده دوره بیماری زبان می‏دانست و شیوه درست‏ شناخت اسطوره‏ها، و دریافت درست معنای آنها را از راه‏ بررسی و تحلیل زبان اسطوره‏ها می‏پنداشت. او میان زبان و اسطوره یک وحدت واقعی و ریشه مشترک‏ قایل بود و اعتقاد داشت که زبان ماهیتی منسجم و منطقی و اسطوره به ظاهر ماهیتی نامنسجم و بی‏قاعده‏ و نظم دارد.

جیمز فریزر[14](1941-1854)، نماینده‏ تحول‏گرایی در مردم‏شناسی[15]، اسطوره‏ها را تبیین‏کننده آیین‏های ابتدایی می‏دانست و می‏گفت: در آغاز، اساطیر با آداب و مناسکی آمیخته بودند که غالبا برای‏ باروری زمین برگزار می‏شدند.

برانیسلاو مالینفسکی[16](1942-1884)، پایه‏گذارکارکردگرایی[17] در مردم‏شناسی، اسطوره‏ها را بیانی‏ مستقیم از موضوع و درونمایه خود و احیاکننده روایتی‏ از یک واقعیت آغازین می‏انگاشت که برای برآورده کردن‏ خواسته‏های ژرف دینی، پویه‏های اخلاقی، قیدهای‏ اجتماعی و تأکید و تصدیق اعمال و حتی نیازمندی‏های‏ عملی نقل می‏شوند. او می‏گفت: اسطوره برای انسان‏ ابتدایی همان معنایی را می‏دهد که داستان مقدس‏ آفرینش و هبوط و رستگاری از راه قربانی کردن مسیح‏ بر صلیب، برای یک مسیحی معتقد و متدین.

زیگموند فروید[18] (1939-1856) اسطوره را نمادی از زیست- بومی درونی‏ ذهن ناهشیار تعبیر و تفسیر می‏کرد و ریشه آن را در پویش‏های روان- جنسی بشر و توجیه‏کننده آرزوهای‏ ناخودآگاه و ترس‏ها  می‏دانست.

کارل گوستاو یونگ[19] (1961-1875) و پیروانش چنین می‏پندارند که‏ اساطیر نمایانگر درونمایه‏های ناخودآگاه جمعی هستند که به صورت‏های مثالی مادر، کودک، قهرمان، نیرنگ‏کار و غول در می‏آیند. این­ها همه قالب‏های‏ صوری ذهنیتی ساده هستند و تجربیات زندگی فردی‏ تعیین می‏کند که این صور ذهنی مثالی در چه شکلی‏ تبیین گردند. می‏گویند اساطیر همه جهان‏ مضامینی مشابه دارند که بازتابنده ناخودآگاه جمعی‏ واحد و مشترکی هستند. اسطوره‏ها در شیوه عملکرد خود تأثیر محیط فیزیکی، اجتماعی، اقتصادی و سیاسی‏ هر فرهنگ را در نمونه‏های مثالی نشان می‏دهند.

کلود لوی- استراوس[20](2009-1908) بنیانگذار ساختار گرایی[21] در مردم‏شناسی، اساطیر را ساخت‏هایی‏ مجرد و در تقابل با قصه‏های روایی و نمادهایی از تجربیات بشر در زندگی می‏انگارد. او معتقد است که‏ همه ذهن‏های بشری همانند یکدیگراند و در شیوه‏هایی که در حل مسایل و مشکلاتشان به کار می‏برند، این همانندی آشکار می‏گردد. بنابراین، اساطیر تولیداتی هم­سان از اذهان هماننداند و همه یک ساخت‏ واحد و مشترک دارند.

لوی استراوس اسطوره را مانند زبان، کالا و زن در نظام‏های زبانی، اقتصادی و خویشاوندی، وجهی از وجه­های ارتباطی میان افراد یک جامعه یا قوم می‏داند و می‏گوید عناصر ترکیب‏دهنده اسطوره، یعنی‏ شخصیت‏ها و اشیاء و واقعه‏های آن، به تنهایی و فی­نفسه معنا نمی‏دهند و در پیوند با یکدیگر و در یک‏ مجموعه کلی اعتبار و ارزش می‏یابند و مفهوم و پیام‏ ویژه‏ای را القاء می‏کنند. به‏طورکلی، اسطوره دارای‏ یک صورت[22] و یک محتوا[23] است. صورت اسطوره ارزش‏ صوری و ادبی آن را می‏نماید و محتوای اسطوره که‏ صورت نهفته روابط میان عناصر ترکیب‏دهنده آن‏ است، ارزش معنایی و پیام اصلی و واقعی آن را معین‏ می‏کند.

اسطوره شناسی چونان نظامی نشانه شناسیک* در آرای رولان بارت

«انسان مدرن نه می تواند از اسطوره خلاص شود و نه می تواند آن را در شکل ظاهری اش بپذیرد، اسطوره همواره با ما خواهد بود اما باید همچنان برخوردی انتقادی داشته باشیم»(پل ریکور)

اسطوره یک گفتار است، اما نه هر گفتاری. این را بارت می گوید و تاکید می کند که اسطوره «نظامی ارتباطی است». «یک پیام است». که این پیام یک مفهوم یا یک ابژه یا یک ایده نیست: «اسطوره اسلوبی از دلالت[24] هاست». به همیت دلیل است که هر چیزی می تواند یک اسطوره باشد «زیرا جهان بی اندازه الهام بخش است». و هر چیزی در دنیا می تواند از یک وضعیت بسته و خاموش به وضعتی «گویا» و «گشوده» تبدیل شود.

«یک درخت یک درخت است ولی یک درخت از زبان مینو دروئه دیگر منحصرا یک درخت نیست. بلکه چیزی است آذین شده و سازگاری یافته با گونه ای خالص از مصرف و جای گرفته در پیرایه های ادبی، بیان ناشیانه و تصاویر و چکیده ای از کاربرد که به حضور مادی آن افزوده می شود. در اینجا درخت یک اسطوره است. (Minou Drouet دختر بچه ای بود که روزنامه ها به یکباره او را نابغه شعر معرفی کردند در حالی که شعر هایش از لحاظ شعری ضعیف بودند و بد که بارت او را قربانی شعر تجملی می نامد).

گفتار اسطوره می تواند یک تصویر باشد، یک عکس و به قول بارت: «تصویر از لحظه ای که دلالت گر[25] به چیزی می شود به یک نوشتار بدل می شود: این نیز چون نوشتار واحد خواندنی[26] نام می گیرد. یک عکس برای ما درست به اندازه یک مقاله روزنامه گفتار به همراه دارد». چرا که مواجه شدن با یک عکس یعنی مواجه شدن با پیام هایی که بر چیزی دلالت می کنند و «اشیا در صورت دلالت بر چیزی قابلیت تبدیل به گفتار را خواهند داشت».

بارت اسطوره شناسی را نظامی نشانه شناسیک می داند و برای بررسی گفتار اسطوره در این نظام، نشانه شناسی[27] سوسور[28] را مطرح میکند. در واقع وقتی که یک دلالت مسلم انگاشته شود می بایست که نشانه شناسی را به کار بست: «نشانه شناسی دانش فرم هاست زیرا دلالت ها را مستقل از محتوایشان بررسی می کند». در نشانه شناسی شیوه ای که در آن دال، مدلول را شرح می دهد وجود ندارد یعنی توالی مؤلفه ها موضوع مورد بررسی نیست. بنابر این در نشانه شناسی سه مؤلفه[29] وجود دارد: دال، مدلول و نشانه ای که جمع همبسته دو مؤلفه نخست است. بارت برای تشریح این موارد از دو مثال گل سرخ و سنگ ریزه بهره می گیرد و نشان می دهد که چگونه می تواند یک دال تهی به یک نشانه پر تغییر کند: «یک دسته گل سرخ: من به کمک آن عشق خود را نشان می دهم. آیا در اینجا چیزی به جز یک دال و یک مدلول، یعنی گل های سرخ و عشق من وجود ندارد؟ بی شک چنین نیست. در واقع در اینجا چیزی جز گل های سرخِ «رنگ و بوی عشق گرفته» وجود ندارد. ولی در مقام تحلیل سه مؤلفه وجود دارد، زیرا این گل های سرخِ رنگ و بوی عشق گرفته، می توانند کاملا و به درستی به گل های سرخ و عشق تجزیه شوند: هم گل های سرخ و هم عشق، پیش از پیوستن به یکدیگر و شکل بخشیدن به این ابژه مؤلفه سوم که نشانه است، وجود داشته اند. در واقع می توان گفت همان گونه که در قلمرو تجربه نمی توانم گل های سرخ را با دال و یا نشانه اشتباه بگیرم: دال تهی است، و نشانه پر است.

یک سنگریزه سیاه: من می توانم از آن معناهای  گوناگون برداشت کنم. این یک دال ساده است ولی اگر آن را مجهز به یک مدلول مشخص بکنم ( مثلا محکومیت مرگ در یک قرعه کشی بدون نام) سنگریزه به یک نشانه تبدیل می شود».

به زعم بارت اسطوره یک نظام نشانه شناسیک ثانوی است. بدین معنا که از زنجیره نشانه شناسیکی ساخته شده که پیش از خود آن وجود داشته. آنچه که در نظام نخست نشانه است که در آن مدلول=مفهوم[30] است و دال=تصور آوایی[31]، در نظام دوم به دالی ساده تبدیل می شود. «در اینجا باید یاد آوری کرد که مواد گفتار اسطوره ای (لانگ[32] به معنی دقیق آن، عکس، نقاشی، پوسترها، مراسم آیینی[33]، اشیاء و غیره) هر قدر هم در آغاز متفاوت بوده باشند به محض آنکه به چنگ اسطوره بیفتند به کارکردی صرفا دلالتی فرو کاسته می شوند. اسطوره به این مواد فقط به عنوان یک ماده خام یکسان نگاه می کند. وحدت آنها از این رو است که همگی به پایه صرف زبان تنزل یافته اند. اسطوره در برخورد با نوشتار الفبایی و یا نوشتار تصویری، فقط مایل است که کلیتی از نشانه ها و یک نشانه ی یکسره[34] را ببیند. یعنی مؤلفه نهایی زنجیره ی نشانه شناسیک نخست را. و این دقیقا همان مؤلفه نهایی است که تبدیل به مؤلفه اول یا مؤلفه جزیی نظام بزرگ ترِ ساخته و پرداخته اسطوره می شود. همه چیز چنان رخ می دهد که گویی اسطوره، نظام صوری دلالت های نخست را به کناری می راند.»

بارت نظام نشانه شناسیک اسطوره را متضمن دو نظام میداند: «زبان – موضوع[35] و فرازبان[36]». در واقع نظام خاص خود اسطوره را فرا زبان می داند و زبان موضوع را که یک نظام زبان شناسیک است در قیاس با آن متزلزل می داند و فقط به اسطوره یاری می رساند تا نظام خاص خودش را بنا کند: «فرا زبان، زبان دومی است که در آن درباره ی زبان اولی (زبان – موضوع) سخن گفته می شود». برای فهم زبان – موضوع و فرازبان مثال بارت در مورد کارکرد واژه درخت را می آورم:

«اگر من یک هیزم شکن باشم و درختی را که می برم نام گذاری کرده باشم، فرم جمله ام هر چه باشد، من درخت را بیان می کنم، درباره درخت سخن نمی گویم. این بدان معناست که زبان من عمل کننده است و به گونه ای متعدی[37] با موضوع خود پیوند دارد: میان درخت و من هیچ چیز دیگری جز کار من وجود ندارد، یعنی یک کنش: زبان سیاسی همین جاست؛ فقط هنگامی طبیعت، خود را نشانم می دهد که بخواهم آن را دگرگون کنم، این زبانی است که به وسیله آن روی ابژه کار می کنم. درخت برای من یک تصویر است، درخت به سادگی معنای کنش من است (زبان – موضوع). ولی اگر من هیزم شکن نباشم، دیگر نمی توانم درخت را بیان کنم. دیگر فقط می توانم از آن و درباره ی آن آن سخن بگویم؛ به هیچ رو زبان من نیست که ابزار یک درختِ «اجرا» شده است؛ این درختِ سروده شده است که به ابزار زبان تبدیل می شود؛ من با درخت فقط یک رابطه لازم دارم؛ درخت به هیچ رو مانند کنش انسانی معنای واقعیت نیست، درخت تصویری در ترکیب است: من در برابر زبان واقعی هیزم شکن زبانی ثانوی می آفرینم که فراز بانی است که در آن میخواهم نه «چیز»ها، بلکه نام های آنها را اجرا می کنم و برای زبان اولیه دارای نسبتی چون نسبت اشاره با کنش است».

پس در نظام ثانویه و در گفتار اسطوره، فرا زبان آن چیزی است که نام شئ را اجرا میکند با اشاره ای به کنش آن شئ. و زبان موضوع ابزاری است برای اجرای یک کنش. پس اسطوره با کنار نهادن نظام نخست نشانه شناسیک، زبان – موضوع را می دزدد و از آن برای بیان اجرای نام شئ با نشانه های یکسره بهره می گیرد. اینجاست که بارت در پاسخ به سوال ویژگی اسطوره چیست؟ بیان می کند: «تبدیل یک معنا به فرم. به بیان دیگر اسطوره همواره دزدی زبان است». «این دزدی از راه گرفتن مستمعره است». به بیان من: زبان تحت استعمار اسطوره است. « در واقع هیچ چیز از دست اسطوره در امان نیست. لانگ که بیشتر از سوی اسطوره چپاول شده است، مقاومت ضعیفی نشان می دهد. به ندرت پیش می آید که لانگ از همان ابتدا یک معنای پر و غیر قابل شکل شکنی را به اسطوره ارائه دهد. این امر به سبب مجرد بودن مفهوم آن است: مفهوم درخت مبهم است، این مفهوم خود را در اختیار شاید بودن های بسیاری می گذارد. معنا می تواند  تقریبا دائما تاویل شده باشد؛ می توان گفت که لانگ به اسطوره معنایی مشبک ارائه می دهد. اسطوره می تواند به آسانی در آن نفوذ کند و جا خوش کند. هنگامی که معنا پر تر از آن است که اسطوره بتواند تسخیرش کند، اسطوره آن را دور می زند و درسته با خود می برد. آنچه اسطوره می دزدد، یک مقاومت و یک خلوص است. اسطوره می تواند به همه چیز دست یابد و همه چیز را ویران کند؛ حتی خود حرکت دریغ داشتن خویش از اسطوره را. به گونه ای که هر چه زبان – موضوع در ابتدا مقاومت بیشتری کند تسلیم روسپی گونه آن در پایان ننگین تر خواهد بود: آن چه در کل مقاومت می کند، اینجا کلا تسلیم می شود.اسطوره زبانی است که نمی خواهد بمیرد: اسطوره از معنایی که از آن تغذیه می کند یک زندگی دوباره رذیلانه و حقیر بیرون می کشد و در آن مجال مصنوعی به وجود می آورد تا با آسودگی جا خوش کند. اسطوره آن ها را به اجسادی سخنگو تبدیل می کند».

بارت زبانی را که تا حد امکان می تواند در برابر اسطوره مقاومت کند زبان شاعرانه می داند. شعر معاصر[38]( در ایران شاید شعر سپید ) یک نظام نشانه شناسیک برگشت کننده[39] است بدین معنا که شعر کنش را اجرا می کند: «شعر می کوشد دوباره نشانه را به معنا تبدیل کند. کمال مطلوب آن می تواند رسیدن به معنای خود چیزها باشد و نه معنای واژه ها. از این رو است که «شعر لانگ را آشفته می کند و تا جایی که می تواند تجرید مفهوم را افزایش می دهد».

همچنین بیان می کند که پیروزی بر اسطوره بسیار دشوار است «زیرا خودِ همان لحظه ای که برای تسخیر می کوشیم، به نوبه ی خود طعمه ی اسطوره می شود» و تولید یک اسطوره مصنوعی را عنوان می کند که به وسیله آن اسطوره را اسطوره زده کنیم. «برای این کار کافی است که خود اسطوره را تبدیل به آغازگاه سومین زنجیره نشانه شناسیک کنیم و دلالت آن را به عنوان نخستین مؤلفه اسطوره دوم قرار بدهیم». در واقع «اگر اسطوره زبان را می دزدد چرا ما اسطوره را ندزدیم؟» بارت در اینجا مثال «بوار و پکوشه» گوستاو فلوبر را می آورد: «فلوبر به نظام نشانه شناسیک زنجیره سومی می افزاید که در آن نخستین حلقه، دلالت خواهد بود؛ یعنی مؤلفه نهایی اسطوره ی اول نظریه ی بیان بوار و پکوشه فرم نظام جدید می شود؛ مفهوم در اینجا ساخته و پرداخته خود فلوبر خواهد بود و از نگاه فلوبر به اسطوره ای که بوار و پکوشه از خود ساخته بودند، سرچشمه می گیرد: بوار و پکوشه گری».]1[

]1[ کلیه مطالب «اسطوره شناسی چونان نظامی نشانه شناسیک در آرای رولان بارت»، از کتاب اسطوره،امروز ترجمه شیرین دخت دقیقیان چاپ نشر مرکز به وام گرفته شده است و کلیه مطالب داخل گیومه ای که بدون منبع است از بارت در این کتاب می باشد.

 

اسطوره زئوس

زئوس[40] پادشاه خدایان و فرمانروای تمام زیارتگاه‌های واقع در کوه المپ[41] است .او کوچکترین فرزند کرونوس[42] و رئا[43] از نژاد تیتان‌ها[44]، بود. معادل آن در اسطوره‌های رومی ژوپیتر[45] و در دین کرتیان ولخانوس است .نام زئوس مربوط است به کلمه ی یونانی Dios به معنی «درخشان». زئوس خدای آسمان رخشان و نیز توفان و هم بدین دلیل سلاح او آذرخش بود که آن را به سمت کسی که او را ناخشنود کرده، پرتاب می‌کرده‌است. یکی از مواردی که او را بسیار خشمگین می‌کرد دروغگویی و پیمان‌شکنی بوده‌است. از دیگر نشانه‌های او می‌توان به عصای سلطنتی، عقاب و سپر او ساخته شده از پوست بز آمالتئا[46] اشاره کرد.

کرونوس، پدر زئوس، شنیده بود که توسط یکی از فرزندانش سرنگون خواهد شد. به همین دلیل فرزندان خود را می‌بلعید. اما زئوس که فرزند ششم بود توسط رئا و گایا[47]  نجات پیدا کرد. رئا سنگ بزرگی را قنداق پیچ کرده و به کرونوس داد، وی نیز که فکر می‌کرد این سنگ بزرگ زئوس است آن را بجای زئوس بلعید. رئا نیز از این فرصت استفاده کرده و او را به غاری در کوه‌های دیکتی واقع در کرت[48] برده و مخفی نمود. در آنجا بزی مقدس به نام آمالتئا زئوس را شیرخورانده و بزرگ می‌کرد که بعدها او به عنوان پرستار زئوس شناخته می‌شد. سپس زئوس با کرونوس و دیگر تیتان‌ها وارد جنگ شد و آن‌ها را شکست داد و پدر را سرنگون کرد. بچه‌های بلعیده شده را توسط معجونی از مس تند و شراب که متیس ساخته بود از شکم کرونوس بیرون آورد و به همراه آن‌ها کرونوس را تا ابد در تارتاروس زندانی کرد. سپس با برادرانش براساس قرعه، فرمانروایی عالم را میان خود تقسیم کردند. زئوس فرمان‌روای آسمان و زمین شد، پوزئیدون فرمانروای دریاها و دنیای زیرین هم نصیب هادس شد.

مقام زئوس

زئوس جوانترین فرزند رئا و کرونوس بود. او بزرگترین فرمانروای کوه المپ و معبد تمام خدایانی که در آنجا بنا شده بودند، بود. با بودن بزرگترین حکمفرما او قانون، عدالت و معنویت را تعیین می‌نمود، و این مسئله او را رهبر روحانی خدایان و انسان‌ها نمود. زئوس خدای آسمان‌ها و ملکوت اعلا بود و خدای باران و آورنده ی ابرها که بر آذرخش یا صاعقه ی هراس انگیز نیز فرمان میراند. قدرتش برتر از قدرت تمامی خدایان دیگر بود. در داستان ایلیاد وی به خانواده‌اش چنین می‌گوید: «من قدرتمندترین هستم. بیازمایید تا بر شما آشکار شود. طنابی از طلا به آسمان ببندید و آن را استوار نگه دارید، تمامی خدایان و الهه‌ها. شما نمی‌توانید زئوس را فرود آورید. اما من اگر بخواهم شما را به زیر بکشم، آنگاه خواهم توانست. من طناب را به کنگره ی المپ استوار می‌بندم و همه در هوا آویزان خواهند ماند، آری، هم زمین و هم دریا.» با وجود این، زئوس نه قادر متعال بود و نه دانای کل. هم می‌شد با او به مخالفت برخاست و هم او را فریفت. در ایلیاد پوزئیدون، و نیز هِرا، او را می‌فریبند. گهگاه سخن از این می‌رود که قدرت مرموز و اسرار آمیز، یعنی سرنوشت یا تقدیر از زئوس نیرومندتر بوده‌است. هومر هِرا را بر می‌انگیزد تا با لحنی سرزنش آمیز از او بپرسد که آیا می‌تواند انسانی را که تقدیر محکوم به مرگ کرده‌است دوباره زنده کند یا نه؟

رابطه با دیگر خدایان

انتظار بر آن بود که همسر زئوس کاملاً در حد مقام وی باشد و هم بدین دلیل در اسطوره‌ها از دیونه [49] مادر افرودیت[50] به عنوان همسر او یاد شده است. نام دیونه مترادف زئوس و در زبان لاتین ژونو و در زبان اتروریایی[51] یونی Uni است. اما غالباً در اساطیر همسر زئوس همانا هرا و نام او به معنی قهرمان بانو است و این عنوان مقامی در خور همسر پادشاه خدایان است. هرا در آرگوس کیش ویژه خود را داشت و بی تردید بازمانده ایزدبانوی مادر یونانی بود. طبق افسانه، متیس الهه خرد اولین همسر زئوس بود که آتنا را برای او به دنیا آورد. او با هرا که خواهرش بود، ازدواج کرد، هرا برای او آرس، هفایستوس[52]، هیبه و ایلیتویا [53] را به دنیا آورد. اما به خاطر داشتن ماجراهای عشقی فراوان او از معشوقه‌هایش فرزندان بسیاری داشت. هنگامی که او لدا [54] ملکه اسپارت را فریفت، خود را به شکل یک قوی زیبا درآورد و از تخمی که لدا به عمل آورد دو جفت فرزند دوقلو به دنیا آمدند: کستور، پولیدوسز، کلیتمنسترو   [55]و هلن تروایی، لتو برای او دوقلوهای آپولون و آرتمیس را به دنیا آورد، از آلکمنه[56] صاحب هراکلس[57]  نام‌آورترین پهلوان یونانی شد، دیمیتر که مادر پرسفونه[58] بود و ائوروپه که برایش مینوس[59]، رادامانتوس[60] و ساریدون را به دنیا آورد.

اورا سمبول یا نماد عاشق پیشگی و نرد عشق باختن با زنان بی شمار و حیله گری‌های گوناگون برای پنهان ساختن خیانت‌هایی که به همسرش می‌کرد معرفی کرده‌اند. در برابر این پرسش که چرا این کردارها را به سرور و فرمانروای کل خدایان نسبت داده‌اند، گفته‌اند که زئوسی که در آوازها و داستانها از او یاد می‌شود آمیزه‌ای است از تمامی خدایان. هرگاه پرستش وی به شهری می‌رسید که خود خدایی فرمانروا داشت، آن دو به تدریج در هم ادغام می‌شدند. همسر آن خدا نیز به زئوس می‌رسید. اما نتیجه ناخوشایند بود و یونانیان ادوار بعد این گونه عشقبازی و شهوترانی بی پایان را نپسندیدند.

حمله به تاج و تخت زئوس

فرمانروایی زئوس خالی از تهدید نبود. افیئالتس[61] و اوتوس، دو غولی که با نام آلودز شناخته می‌شدند سعی کردند تاج و تخت زئوس را سرنگون کنند. آن‌ها هر سال یک ذراع (واحد اندازه‌گیری در باستان که برابر بود با فاصله آرنج تا نوک انگشت وسط یا حدوداً ۴۴ سانتی‌متر) در عرض و یک فاتوم در ارتفاع رشد می‌کردند. وقتی نه ساله شدند اندازه‌ای برابر با نه ذراع در عرض و نه فاتوم در ارتفاع داشتند و بدین سبب برای نبرد با ایزدان مصمم شدند. آن‌ها سپس با قرار دادن کوه‌های اوسا[62] بر روی المپ، و نهادن کوه پلیون بر روی اوسا موفق به صعود به آسمان‌ها و تهدید المپ‌نشینان شدند. آن‌ها اعلام کردند با پرکردن دریا بوسیله ی کوه‌ها، زمین‌های خشک را بوجود می‌آورند. افیئالتس از هرا و اوتوس از آرتمیس خواستگاری کرد و آرس را به زنجیر کشیدند. اما هنگامی که قصد داشتند به آرتمیس حمله کنند و او نیز توان مقابله با آن‌ها را نداشت، برادرش آپولون گوزنی بین آن‌ها فرستاد. این مسئله باعث شد آن‌ها دیوانه‌وار خشمگین شوند و یکدیگر را بکشند. در نسخه‌های دیگر این افسانه چنین آمده که آرتمیس مسئول مرگ آن‌ها بود. آرتمیس خود را به شکل گوزنی درآورد و خود را به میان آن‌ها نهاد و دو برادر برای کشتن گوزن تیرهای خود را به سوی او پرتاب کردند که به یکدیگر اصابت کرده و کشته شدند. دو برادر در دنیای زیرین مجازات شدند، آن‌ها توسط مارها، پشت به پشت به ستونی بسته شدند. میان آن‌ها جغدی نیز بر روی ستون قرار داشت.

شورش گیگانتها[63]

گیگانت‌ها هیولاهایی بودند که تعداد آن‌ها صدنفر برآورد شده است. آن‌ها به دستور گایا برای باز پس گرفتن سلطنت و قدرت تیتان‌ها به زئوس و دیگر المپ‌نشینان حمله کردند. بعد از اینکه پیشگویی شده بود هیچ یک از گیگانت‌ها بدست ایزدان از بین نخواهند رفت و برای شکست دادن هیولاها به یک فانی نیاز است، المپ‌نشینان از هراکلس تقاضای کمک کردند و با همکاری یکدیگر توانستند آن‌ها را شکست دهند .سپس نوبت به اژدهای تایفون[64] رسید تا با نفس آتشینش به آسمان‌ها حمله کند. این هیولای ترکیبی که چشمانش همانند آتش برق می‌زدند، ظاهری شبیه به انسان داشت اما از کمر به پایین بدن او از افعی‌ها پوشیده شده بود. تمام این مشکلات از شکست خوردن گیگانت‌ها بدست المپ‌نشینان و خشمگین‌تر شدن گایا ناشی می‌شد. گایا به تارتاروس رفته و تایفون را به دنیا آورد که از تمام فرزندان او در اندازه و قدرت برتری داشت. تایفون از همه کوهستان‌ها بزرگ‌تر بود و سر او اغلب به ستارگان بر می‌خورد و وقتی دست‌هایش را باز می‌کرد یکی به مشرق و دیگری به مغرب می‌رسید و بجای انگشتان یکصد سر اژدها داشت، و دارای بال بود و از چشمانش آتش بیرون می‌زد و تایفون آنقدر وحشتناک بود که وقتی خدایان متوجه حمله او به آسمان شدند از ترس همه به مصر گریخته و شکل حیوان‌ها را به خود گرفتند. در اینجا بود که زئوس از فواصل دور او را با آذرخش خود مورد هدف قرار داد و در فواصل نزدیک با سلاح داس خود به او ضربه وارد می‌کرد. هنگامی که تایفون پا به فرار گذاشت، زئوس او را تا کوه‌های کاسیوس تعقیب نمود. اما تایفون داس را از چنگ زئوس درآورد، تاندون‌های دست و پای او را قطع کرده و او را بر روی شانه‌های خود گذاشت و از طریق دریا به غاری در سرزمین کیلیکیه[65] حمل کرد. همچنین او تاندون‌های مفاصل او را در پوست خرس پنهان کرد که توسط ماده غولی محافظت می‌شد. در این هنگام بود که هرمس به نجات زئوس شتافت و به صورت نوازنده‌ای دوره‌گرد نزدیک او می‌شود و تایفون را فریب می‌دهد و تاندون‌ها را برای تعمیر سازش از او می‌گیرد. و زئوس هم نیروی خود را باز می‌یابد و با استفاده از تیرهای آذرخش، او را از بین می‌برد.

 

در تروا

در جنگ تروا پس از آن‌که با شکست پاریس از منلائوس[66] از سپاه یونانیان، جنگ به ظاهر پایان می‌یابد، خدایان در المپ شورایی برپا می‌کنند و خواستار خون بیشتری می‌شوند. زئوس به صلح رای می‌دهد ولی چون همسرش هرا سخن به مخالفت با او می‌راند، ترسان رای خود را پس می‌گیرد و به نابودی تروا رضایت می‌دهد.

زئوس در آثار هنری

در هنر، معمولاً زئوس به مانند یک مرد میان سال همراه با ریش اما دارای چهره‌ای جوان و دارای نیرو تصویر می‌شد. او بسیار شاه‌وار و با ابهت به نظر می‌رسید. نقاشان و هنرمندان سعی در بازسازی قدرت زئوس در کارهای خود دارند، معمولاً با دادن حالتی که گویا در حال پرتاب کردن آذرخش خود است.

اسطوره های مرتبط

آفرودیت (ایزدبانوی عشق و زیبایی)

او دختر زئوس و دیونه و از خدایان المپی بود. در برخی روایات او را برآمده از کف دریا می‌دانند. همسر هفایستوس بود اما با بسیاری از خدایان و افراد زمینی رابطه داشت و از هر کدام فرزندانی آورد. در ماجرای اعطای «سیب زرین»، به پاریس قول زیباترین دختر زمین، هلن را داد که موجب آغاز جنگ تروا شد. در اساطیر رومی با ونوس برابر است.

آپولو[67] (خدای روشنایی (خورشید)، هنرها و پیشگویی)

وی پسر زئوس و لتو و برادر دوقلوی آرتمیس بود. محل تولّدش جزیره ی دلوس است. وی در دلفی[68] معبدی داشت که یونانیان باستان، پیشگوی آن را روشن‌بین می‌دانستند. آپولو اژدهایی به نام پیتون را کشت و در جای وی (دامنه ی کوه هلیکون) با دختران زئوس و تمیس[69] (ایزدبانوان هنرهای نه گانه)، که ملازمانش بودند مسکن گرفت. او چنگ را که اختراع هرمس بود، ساز مخصوص خود کرد و خدای موسیقی و آوازهای خوش گشت. او پدر اسکلپیوس[70] (خدای پزشکی و درمان) و محافظ شهر تروا بود.

آرس[71] (خدای جنگ)

پسر زئوس و هرا و خدای جنگ است. او فردی رشید و زیبا اما بسیار قسی القلب و خونخوار بوده است خواهرش اریس[72] الهه نزاع و کشمکش، یار جدایی ناپذیر او بود. آرس زمانی خوشحال می‌شد که صدای چکاچک شمشیرها را بشنود، در این زمان او کلاه خود درخشانش را بر سر میگذاشت و سوار بر ارابه جنگ به قلب میدان جنگ می‌رفت و کاری به برنده و بازنده نداشت، فقط به دنبال خونریزی بود. هرا و زئوس هردو به آرس بی علاقه بودند و او بیشتر توسط اهالی تراسیا[73] که مردمی وحشی و خشن بودند پرستیده می‌شد. کرکس و سگ جانورانی بودند که در کنار این خدا تصویر می‌شدند.

آتنا[74] (ایزدبانوی خرد)

زئوس که فرزندان بسیاری داشت همچون پدرش از شکست خوردن توسط یکی از پسرانش میترسید. پیش بینی شده بود پسر متیس ـ اولین همسر از هفت همسرش- پسری به دنیا می آورد و بر رب النوع ها وانسان ها حکمرانی میکند. در نتیجه وقتی متیس باردار شد وی را فریب داد و کوچکش کرد وبرای ممانعت از تولد، متیس را بلعید. بعدها معلوم شد فرزند پسر نبود، بلکه آتنا بود که سرانجام از میان سر زئوس متولد شد.

آتنا با این که از عقل و خرد مادرش برخوردار بود، اما به پدر برتری نجست. علی رغم اینکه او در نبرد شجاع و خشن بوده اما زنی جنگجو به شمار نمی‌آمده زیرا نبردهای او همه برای دفاع از حریم خانه و شهر در مقابل دشمنان بوده است. اما گاهی هم بی‌رحمانه انتقام می‌گرفت. مثلا زنی پارچه‌باف به نام آراخنه ادعا کرده بود دست‌ساخته‌هایش نسبت به دست‌ساخته‌‌های آتنا برتری دارد. آتنا او را به مبارزه طلبید و بعد از پیروزی، او را به عنکبوت تبدیل کرد. او همچنین با تیتانی به نام پالاس جنگید و او را کشت، پوستش را بالاپوش خود کرد و نام او را به نام خود افزود، چنان‌که در ایلیاد گاهی هومر او را پالاس می‌خواند. در همان مرجع می‌خوانیم که جنگ‌افزار محبوب او نیزه‌ای از چوب درخت زبان گنجشک (ون) با نوک برنجی بوده است. آتنا ایزدبانوی شهر و شهرنشینی، صنایع دستی و کشاورزی است. او برای تربیت و رام کردن اسب، افسار را اختراع کرد. از دیگر سازه‌های او می‌توان به دوک نخ‌ریسی، چنگ، دیگ، شن‌کش، گاوآهن، کشتی و ارابه اشاره کرد. او فرزند محبوب زئوس به شمار می‌آمده است. به همین خاطر اجازه یافت تا از اسلحه پدرش (آذرخش) استفاده کند. درخت مورد علاقه ی او زیتون و پرنده او جغد (به علامت خرد) بوده‌ است. رومیان نیز این ایزدبانو را می‌پرستیدند و او را مینروا می‌خواندند. او در جنگ تروا از طرافداران یونانیان بود و چون خدایان در جنگ درگیر می‌شوند، آتنا آرس را با سنگی به خاک می‌افکند و چون آفرودیته به یاری سربازی می‌شتابد و در نجات او می‌کوشد، آتنا ضربتی بر سینه او وارد می‌کند و بر زمینش می‌زند.
دیمیتر[75] (ایزدبانوی کشاورزی)

دیمیتر سخاوتمندترین الهه المپ نشین بوده است و انسانها او را به خاطر الطافش به جنس بشر دوست داشتند. او در مقابل زحمت کاشت و داشت، هدیه برداشت را به انسانها ارزانی می دارد. او به انسانها کشاورزی را آموخت و هم اوست که مسئول باروری زمین است. او تنها الهه ای است که درگیر زندگی روزمره انسانهاست. او تنها الهه ای نیز است که می تواند مفهوم رنج بشری را درک کند و با انسان همدلی کند.

هرا[76] (همسر زئوس)

هرا همسر خدای خدایان است. هرا الهه ازدواج و زناشویی است و از زنبارگی های شوهرش خشمگین است. به همین خاطر الهه حسودی شناخته می شود. او مدام هرکول را که فرزند شوهرش بود، مورد آزار و جفا قرار می داد. والدین او نیز چون برادرش زئوس که همسرش نیز بود، کرونوس و رئا بودند.

هرمس[77] (خدای سفر)

هرمس خدای (درابتدا موسیقی و بوجود آورنده چنگ) پدرش زئوس، مادرش مدیا. او در کوکی با دزدیدن گاوهای آپولو یا آپولون(خدای موسیقی) و کشتن آنها از روده های آنها چنگ را ساخت. در ابتدا این امر خشم آپولو را در بر داشت اما بعد از شنیدن صدای چنگ نظرش عوض شد و چنگ را با خود برد.

هستیا[78](ایزد بانوی تندرستی)

هِستیا ایزدبانوی باکره ی اجاق خانه و کانون خانواده در اساطیر یونان بود. او بزرگ‌ترین خواهر زئوس بود و در تمام مراسم خانوادگی قربانی‌ای برای او انجام می‌شد. رومیان هم او را با نام وستا می‌پرستیدند. هستیا یکی از سه الهه ی بزرگ نسل اول المپ نشینان (هرا، دیمیتر و هستیا) بود که با زئوس، پوزئیدون و هادس فرزندان کرونوس و رئا بودند. او در اصل یکی از دوازده خدای المپ‌نشین بود، اما جای خود را به هفائیستوس داد تا به مراقبت از آتش مقدس اجاق المپ بپردازد. در روایتی آمده که او چنان برای برقراری رابطه از سوی پوزئیدون و آپولو تحت فشار قرار گرفت که به سر زئوس قسم یاد کرد بکارتش را تا ابد حفظ کند. هستیا جای خود را به دیونیسوس داد تا در میان انسان‌ها زندگی کند. دیونیسوس[79] ایزد شراب در یونان باستان، با اصلیت تراکیه[80]‌ای (تراس) بود. یونانیان و رومیان وی را با نام باکوس[81] هم می‌شناختند. او فرزند زئوس و زنی میرا به نام سمله[82] بود. دیونیزوس نه تنها ایزد شراب با قدرت مست کنندگی اش بود، بلکه نماد تمام آیین‌ها و آثار شراب در جامعه بود.

پوزئیدون[83] (خدای دریا)

پوزئیدون خدای دریاها، رودخانه ها، سیل و خشکسالی، زلزله و اسبهاست. او نیزه ای سه شاخ در دست دارد. او فرزند کرونوس و رئاست و برادر زئوس، هادس، هرا، هستیا و دیمیتر محسوب می شود.

هادس[84] (خدای زیر زمین)

برادر زئوس است. او، در قرعه کشی با برادرانش، بدترین سهم را برنده شد و آن جهان زیرزمین یا دنیای مردگان است. از آنجایی که رعایای هادس را مردگان تشکیل میدادند، او به کسانی که موجب افزایش جمعیت سرزمینش می‌شدند بسیار علاقه داشت. مانند ارینی‌ها[85]، که کارشان تعقیب گناهکاران و سوق دادن آنها به سمت خودکشی بود. هادس به دلیل حکومت بر زیرزمین، صاحب معادن زیرزمینی هم بود و خدای پروت هم به شمار می‌‌رفت. همسر او پرسفونه بود که توسط هادس ربوده شده بود. هادس خدای جهان مردگان بود.]2[

 

]2[ کلیه مطالب مربوط به اسطوره زئوس از سایت ویکی پدیا و کتاب اسطوره های یونان نوشته یوسیلا برن ترجمه عباس مخبر (نشر مرکز 1392) به وام گرفته شده است. همچنین از مطالبی در برخی از سایت های اینترنتی نیز استفاده شده است که منبع آنها ذکر نشده است.

 

کهن الگو[86]ی زئوس

قلمرو زئوس آسمان است و کهن الگوی زئوس، او را مستعد زندگی کردن با سرش میکند. او به وسیله کلمات ابراز وجود میکند. با اموری انتزاعی مثل پول، ‌سرمایه، قانون یا قدرت و نه با دست یا بدن سر و کار دارد و از قلب و احساسش جداست.

پوزیدون و هادس جنبه های سایه[87] ی زئوس و بخش هایی از کهن الگوی پدر هستند که مردان قدرتمند،  آنها را سرکوب میکنند و یا نادیده میگیرند.

زئوس جاه طلب بود و به عنوان رب النوع اصلی، ‌توانایی حکمرانی بر قلمرو خود را داشت. اصرار بر ریاست بر قلمرو شخصی، ‌تمایل اصلی این کهن الگوست.

زئوس کهن الگویی است که مردان و زنان را را به جستجو و استفاده از قدرت وا میدارد. از نظر تاریخی، ‌مردان با قدرت گمان میکنند که با مجوز و حق الهی حکمرانی میکنند و این عجیب نیست، چون اسطوره زئوس زبان اسطوره شناسیک آنها را شکل می دهد.

کهن الگوی پادشاه: زئوس جاه طلب بود و توانایی حکمرانی بر قلمرو خود را داشت. اصرار بر ریاست تمایل اصلی این کهن الگوست. زئوس خواهان اقتدار و قدرت است و برای رسیدن به اهداف خود از هیچ خطری نمی هراسد. او ترجیح می دهد برای خود کار کند تا دیگری.

کهن الگوی عملکرد قطعی: رعد و برق و عقاب دو نماد اصلی زئوس هستند. آن ها بیانگر قطعیت، سرعت عمل و عمل از راه دورند که هر دو از مشخصات کهن الگوی زئوس است .عقاب مظهر توانایی شکار موفق است. زئوس درست مانند عقاب از زمین اوج میگیرد، از فاصله ای دور آنچه می خواهد را در نظر دارد. سپس سریع پایین آمده و شکار را در پنجه هایش می گیرد. هنگامی که زئوس چیزی را در نظر می گیرد با تمرکز به سمت آن حرکت می کند. رعد و برق نشان دهنده قدرت تنبیهی زئوس است. زئوس توانایی این را دارد که این قدرت را از فاصله های دور نشان بدهد.

زئوس و فالوس محوری

در روایت های گوناگون این اسطوره، زئوس بسان موجودی تصویر شده است که دارای آن قدرت ازلی و برتری نسبت به دیگر خدایان است تا جایی که او را رب النوع هم می توان نامید. همه این روایت ها حاکی از آن است که او دارد آن «چیز» را و همانطور که او به قول فروید بالاترین لذت را که زن است در اختیار دارد و با روابط بسیار متعددی که دارد نوعی فالوس محوری را در این اسطوره می پراکند (خوانشی از لکان مبنی بر اینکه مرد آن چیزی است که همواره با داشتن فالوس متجلی می شود و زن با بودن فالوس). زئوس می تواند روایت دیگری از داستان پدر اولیه و رمه نخستین نیز باشد[88].

زئوس در اجبار تکرار برای پدر کشی

داستان بلعیده شدن زئوس و برادرانش توسط پدرش پس از به قدرت رسیدن زئوس اینبار برای خود او نیز تکرار می شود و زئوس در جایگاه پدر همواره ترس از سرنگونی توسط یکی از پسرانش را احساس می کند تا جایی که او فرزندی که متیس را به گمان اینکه فرزند داخل شکمش پسر است را می بلعد و جالب اینجاست که پدر زئوس یعنی کرونوس با کشتن پدرش یعنی اورانوس به تاج و تخت رسیده است. پدر به عنوان مظهری از قدرت بازنمایی می شود. قدرت به مثابه فالوس. و فالوس دال سرکوبگری که برای به دست آوردنش نیاز به «اتحاد» است. در اسطوره زئوس نیز، بعد از خوراندن ماده ای تهوع آور به کرونوس فرزندان بلعیده شده قی می شوند و زئوس با اتحاد پوزئیدون و هادس، کرونوس را شکست می دهد.

 

 

 

 

 

 

 

 

منابع

  • آلن، گراهام (1385). بینامتنیت، ترجمه: پیام یزدانجو، تهران: نشر مرکز.
  • الیاده، میرچا (1393). اسطوره و واقعیت، ترجمه: مانی صالحی علامه، چاپ سوم، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب پارسه.
  • بارت، رولان (1392). اسطوره، امروز، ترجمه: شیرین دخت دقیقیان، چاپ ششم، تهران: نشر مرکز.
  • برن، لوسیلا (1392). اسطوره های یونان، ترجمه: عباس مخبر، تهران: نشر مرکز.
  • فروید، زیگموند (1393). روانشناسی توده ای و تحلیل اگو، ترجمه: سایرا رفیعی، تهران: نشر نی.
  • ویکی پدیا، دانشنامه ی آزاد اینترنتی. به نشانی: wikipedia.org
  • یونگ، ک. گوستاو (1390). اسطوره ای نو: نشانه هایی در آسمان، مترجم: جلال ستاری، تهران: نشر مرکز.

 

 

[1] - Narrator

[2] - Narrative

[3] - Mircea Eliade

[4] - Gender

[5] - Form

[6] - Retrospection

[7] - Prospective

[8] - Phantasy

[9] - Phantasm

[10] - Monster

[11] -Kuna pi pi

[12] - Max Muller

[13] - شاخه ای از مطالعات دین شناسی است که به صورت سیستماتیک به مقایسه عقاید و آداب دین های مختلف می پردازد.

[14] - James George Frazer

[15] - Ethnology

[16] -Bronislaw Kasper Malinowski

[17] - Functionalism

[18] - Sigmund Freud

[19] - Carl Gustav Jung

[20] - Claude Levi-Strauss

[21] - Structuralism

[22] - Form

[23] - Content

* در این متن از پسوند ایک (زبان پهلوی) برای واژه هایی که با یای مصدری پایان می گیرند و یای نسبت به آنها نمی چسبد، استفاده کرده ام. پیشینه استفاده از آن به قول شیرین دخت دقیقیان به پیشنهاد شفیعی کدکنی و بابک احمدی بر می گردد.

[24] - Signification

[25] - Significatif

[26] - Lexis

(بارت برای ترکیب «واحد خواندنی» ترم lexis را به کار می برد و بیان «خواندنی» مصادف است با: Lexical)

[27] - Semiologie

[28] - Ferdinand De Saussure

[29] - Term

[30] - Concept

[31] - Image acoustique

[32] - Langue نظام زبان. سوسور در درس های زبان شناسی دو مفهوم لانگ و پارول را شرح میدهد.لانگ مستقل از فرد است و مرکب از قواعدی است که گفتار را ممکت می کند. پارول(گفتار) به کنش های محتمل زبان است که به بخش فردی مربوط می شود که آوا پردازی را در بر دارد (به نقل از آلن، 1385)

[33] - Ritual

[34] - Global

[35] - Language-Object

[36] - Meta-language

[37] - Transitive

[38]- شعر کلاسیک نظامی سخت اسطوره ای است، چرا که به معنا مدلولی مضاعف تحمیل می کند که همان نظام عروضی است.

رولان بارت، اسطوره، امروز؛ ترجمه شیرین دخت دقیقیان، نشر مرکز، 1392- صفحه ی 61

[39] - Regressive

[40] - Zeos  

[41] - Olympus

[42] - Cronus

[43] - Rea

[44] - Titans

[45] - Jupiter

[46] - Amaltheia

[47] - Gaia                                                                                                       

 در اساطیر یونانی تجسم شخصیت زمین و یکی از اصلی ترین و کهن ترین خدایان یونانی است. او نه تنها الهه مادر یونان کهن بلکه اولین الهه ی زمین و طبق بسیاری از روایات او اولین موجودی بود که از دل خلأ به وجود آمد. گایا در واقع خود زمین است و همیشه هر جا سخن از طبیعت به میان می آید به نحوی گایا در نظر گرفته می شود. او قابل قیاس با ترا در اساطیر روم باستان است. (به نقل از سایت ویکی پدیا)

[48]- Crete بزرگترین جزیره یونان و پنجمین جزیره یزرگ دریای مدیترانه. کرت کانون تمدن مینوسی کهن ترین تمدن اروپا بوده است. (به نقل از سایت ویکی پدیا)

[49] - Dione

[50] - Aphrodite

[51] - Etruria

(اِتروریا نام منطقه‌ای بوده‌است در مرکز ایتالیای کنونی و در برگیرنده بخش‌هایی که امروزه به نام توسکانی، لاتیوم، امیلیا-رومانیا و اومبریا شناخته‌می‌شوند. اتروریا را در متن‌های لاتین و یونانی بیشتر Tyrrhenia می‌خوانده‌اند.)(به نقل از ویکی پدیا)

[52] - Hephaestus

[53] - Eileithiya الهه زایمان و وضع حمل در یونان باستان

[54] - Leda

[55] - Clytemnestra

[56] - Alcmena

[57]- Herakles یا همان هرکول به لاتین Hercules

[58]- Persephone ملکه جهان زیرین در اسطوره های یونان باستان

[59] - Minos پادشاه افسانه ای کرت

[60] - Rhadamanthus

[61] - Ephialtes

[62] - Ossa

کوه اوسا در شهرستان لاریسا در استان تسالی یونان است که 1987 متر ارتفاع دارد. کوه پلیون در جنوب این کوه و المپ در شمال آن قرار دارند.دره تمپه حائل کوه های اوسا و المپ است.(به نقل است سایت ویکی پدیا)

[63] - در اسطوره های یونان آمذه است که آنها هیولاهای بزرگی بودند که بعد از ریختن خون اورانوس بر زمین به وجود آمدند.گیگانت ها فرزندان گایا بودند.

[64] - Typhoon

[65] - Kilikya

در جنوب شرقی آسیای کوچک در ترکیه کنونی و در شمال و شمال شرقی قبرس واقع شده است.

[66] - Menelaos

[67] - Apollon

[68] - Delphi

[69] - Themis

[70] - Aesculapius

[71] - Ares

[72]-  Eris

[73] - Thracia

[74] - Athena

[75] - Demeter

[76] - Hera

[77] - Hermes

[78] - Hestia

[79] - Dionizos

[80] - تراکیه یا تراس قسمت شمالی یونان باستان که امروزه در قسمت جنوب بلغارستان، شمال شرق یونان و قسمتی از ترکیه قرار دارد. (به نقل از سایت ویکی پدیا)

[81] - Bakchos

[82] - Semele

زئوس به صورت مردی زمینی با او در ارتباط بود. هرا سمله را فریفت که معشوق او زئوس نیست و زمانی که سمله از زئوس خواست تا نشانه ای به او نشان دهد مبنی بر قدرت و عظمتش، زمانی که زئوس این کار را کرد سمله در شعله نور او سوخت.اما زئوس فرزند او را که در شکمش بود پیش از سوختن نجات داد و در ران پای خود جا ساز کرد.این پسر بعدها دیونیسوس نامیده شد. (به نقل از سایت ویکی پدیا)

[83] - Poseidon

[84] - Hades

[85] - Erinnyes

[86] - Archetype

[87] - Shadow

[88] - فروید در کتاب روانشناسی توده ای و تحلیل اگو این داستان را شرح می دهد و تحلیل می کند.


© 1393 | تمامی حقوق این سایت متعلق به مرکز خدمات روانشناسی سیاووشان می باشد. | طراحی و اجرا اایران دیجیتال آرت

سبد خرید شما